
من ریحانه هستم،متولد سال 68 و از هوادارن مهران مدیری.
این وبلاگ رو هم برای استاد طنز ایران، مهران مدیری و تمام هوادارانشون ساختم،
امیدوارم بتونم اخبار صحیح و کاملی رو از مرد هزار چهره ی کمدی در اختیارتون بذارم.
در ضمن در این جا میتونید عکس های این هنرمند دوست داشتنی رو هم ببینید.
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقاداتتون هستم!
متفرقه
نظر و خاطرات دیگر هنرمندان
ترانه ها
مصاحبه ها
پوستر ها
دیگر سریال ها
دیدار
توکیو بدون توقف
پاورچین
دردسر والدین
نقطه چین
جایزه ی بزرگ
شب های برره
باغ مظفر
همیشه پای یک زن درمیان است
دایره زنگی
مرد هزار چهره
کار جدید
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
»
» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin
قالب وبلاگ: Taktemp
طراح قالب: Iman Abbaspour
طراح بنر: Shadi
اکران خصوصی همیشه ... و عکس های جدید + دلنوشته ای برای خسروی سینمای ایران
اکران خصوصی « همیشه پای یک زن در میان است »
امشب با حضور عوامل و بازیگران برگزار می شود
اکران خصوصی فیلم «همیشه پای یک زن درمیان است» ساخته کمال تبریزی امشب (یکشنبه ۳۰ تیرماه) با حضور تمامی عوامل و بازیگران فیلم برگزار می شود.
در این اکران جمعی از هنرمندان سینما به همراه ورزشکاران در کنار عوامل «همیشه پای یک زن درمیان است» به دیدن این فیلم می نشینند. این اکران راس ساعت ۱۹:۳۰ در کاخ سعد آباد تهران برگزار می شود. با افت فروش فیلم «تیغ زن»٬ «همیشه پای یک زن در میان است» بزودی برای نمایش عمومی جایگزین این فیلم خواهد شد.
«همیشه پای یک زن در میان است» فیلم برگزیده تماشاگران جشنواره فیلم فجر است. گلشیفته فرهانی، مهران مدیری٬ حبیب رضایی٬ رضا کیانیان، حسن معجونی و مهران رجبی از جمله بازیگران این فیلم هستند.
ميان من و اين بغض بيقرار جاي تو خالي است!
امروز مردم هنر دوست تهران با حضور سبز خود پيكر«خسرو شكيبايي» را تا آخرين خانه بدرقه كردند و بازي جاودانهاش را در «خانه سبز» به خاطرهها سپردند.

زودتر از این ها باید برای هامون سینمای ایران می نوشتم اما بغض اجازه نداد!
بغض دردآور صبحگاهی هنوز نه راه رفتن دارد نه ماندن و من مانده ام میان انتخاب واژه هایی که رفتن را از ماندن باز می دارد. اما چه تفاوتی می کند وقتی کلمات آنگونه که ما می خواهیم رویدادها را تفسیر نمی کنند. و مرگ یکی از آن رویدادهاست؛ سیاه و تلخ برای ماندگان و سپید و شیرین برای رفتگان. و کاش میراث ما از این رویداد تلخ رفتن ها نبود. کاش!
خسروی سینمای ایران رفت، به همین سادگی. قبل از اینکه قدرش را بدانیم و پیش از آنکه حسرتش را نخوریم.
او رفت. گرچه در باور هیچکس نمی گنجد. گرچه این بغض همچنان در میانه راه رفتن و ماندن مانده باشد.
او رفت تا سینمای ایران برای همیشه داغدار نگین درخشان بازیگری خود باشد.
بلاخره امروز صبح این بغض تبدیل به گریه ای شد، گریه ای برای مروارید سینمای ایران. تا اونجایی که مجبور شدم مراسم رو ترک کنم...
و حالا از او برای من تنها چند چیز به یادگار مانده است.
-خاطره ی یک چهره ی دوست داشتنی و محبوب، یک قلب صاف پشت چهره ی مهربان، یک صدای دلنشین به رنگ آرامش، یک لبخند همیشگی و حتی یک عصبانیت زیبا که با دستی لای موهای لخت و سیاه به آرامش ختم می شد.
-دیالوگی به یاد ماندنی (حمید هامون: تو می خواهی من اونی باشم که واقعآ تو می خوای من باشم؟ اگه من اونی باشم که تو می خوای، پس دیگه من، من نیستم. یعنی من خودم نیستم.)
-و قاب عکسی کوچک روی میز اتاقم.
خدا رحمتش کند.

مراسم يادبود زندهياد «شكيبايي» سهشنبه برپا ميشود
مراسم يادبود «خسرو شكيبايي» در سومين روز درگذشت وي، اول مرداد ماه در مسجد جامع شهرك غرب برگزار ميشود. اين مراسم از طرف خانه سينما (جامعه اصناف سينمايي ايران) و خانواده آن مرحوم برپا ميشود.
اين مراسم ساعت 15:30 تا 17 روز سهشنبه اول مرداد در مسجد جامع شهرك قدس برگذار می شود.
پوستر جدید

با تشکر از سحر عزیز

به بهانه ی اکران دایره زنگی در در هشتمين جشنواره «ياري» سوئد
مقایسه ی طنزپردازها!
این مطلب رو یکی از دوستان خوبم، شقایق خان زادی نوشته. که ازش تشکر میکنم.
خواستم مطلبی بنویسم که سطح بالا و قلمبه و سلمبه باشه . اما گفتم شاید مثل دیگر مطالب قلمبه حوصلتان نیاید که آن را بخوانید به همین خاطر تصمیم گرفتم کوتاه و خودمانی بنویسم.
بعد از مجموعه پرواز ۵۷ که تقریبا میشود گفت از اولین مجموعه های طنزی بود که ساخته شد حدود ۱۰ یا ۱۵ سالی میشود که یک عده به این فکر افتادند که مجموعه ای را به اسم طنز یا کمدی بسازند غافل از اینکه انتخاب اسم طنز و یا گنده تر از آن کمدی شرایط دشوار و پیچیده ای را میطلبد.
اما با این حال یک سری گروه ها اسم برنامه های خودشان را طنز گذاشتند و شروع به ساختن برنامه کردند. از این میان یک عده بیشتر در نظر مردم مشهور شدند.
اما باید این موضوع را مد نظر داشته باشیم اینکه کاری که بین مردم محبوبیت پیدا کند خیلی دلیل بر این که آن برنامه کار خوب و قابل قبولی بوده نیست به چند دلیل: یک اینکه، قسمت عمده مردم ما را عوام تشکیل می دهند که این عوام متاسفانه عقلشان در چشمشان است و خیلی فکر نمیکنند. و صرفآ از هر تکیه کلام یا حرکت غیر خنده داری که زیاد تکرار بشود خندشان می گیرد (چون میدونید که هر چیزی که زیاد تکرار بشه خود به خود ممکنه خنده دار به نظر بیاد) دوم اینکه، خوب بودن یک کار تلویزیونی رو بیشتر باید خواص و نخبگان یک جامعه تایید کنند نه عوام جامعه چون اصولا عوام با هر چیز سطح پاینی هم ممکن است که موافق باشند.
در همین راستا افرادی که در نظر مردم بیشتر معروف شدند مهران غفوریان، رضا عطاران، مهران مدیری بیژن رسام و . . . بودند. عده دیگری هم در این میان بودند که اگرچه برای مدت کوتاهی مشهور شدند اما دوباره به فراموشی سپرده شدند.
مهران غفوریان که اسم کار خودش را طناز گذاشته بود هر از چند گاهی گریزی به کار طنز می زند مثلآ وقتی موضوع خوانندگان پاپ را انتخاب می کند یا مثلآ تب همه گیر یوگا یا باشگاه بدنسازی. اما به غیر از این دفعات بیشتر سعی دارد که با تکرار یک حرکت یا تکرار یک تکیه کلام مردم رو به خنده برساند مثلا وقتی غلام ۶ لول بند دستهایش را به حالت ضربدر روی هم قرار میدهد و فریاد میزند قاط میزنمها دفعه اول و دوم و سوم خنده دار نیست اما بعد از گذشت ۱۰ یا ۱۲ بار مردم از این حرکت به خودی خود می خندند. یا وقتی لیوانی را در دست میگیرد و آن را به عنوان لیوان عهمو تپر معرفی میکند مردم میخندند در حالیکه هیچ طنزی در این کار وجود ندارد، چون طنز در واقع وقتی طنز است که با حذف این حرکات و تکیه کلام ها باز موضوع خنده دار به نظر بیاید. چرا وقتی طنز عبید زاکانی را می خوانیم یا یک حکایت از ادبیات ملانصر الدین، بدون اینکه حرکتی را ببینیم و یا تکیه کلام تکراری را بشنویم باز می خندیم چون در بطن و در کنه آن ماجرا طنزنهفته است.
یا برنامه ای را ارژنگ امیرفضلی و مهران غفوریان با هم ساخته بودند به اسم حرف تو حرف که یکی از قسمت های این برنامه ترانه های بود که به مسخره کردن میپرداخت و آن هم باز حرفی برای گفتن نداشت. اینها به عنوان هجو و هزل نامگذاری میشود نه طنز. در رده هجو و هزل قابل بررسی است اما در رده طنز نه.
کارهای عطاران که دیگر بدتر است و هیچ جایی را برای بحث باقی نگذاشته است.
طنز ۳در ۴ هم اکنون در حال پخش از تلویزیون است هم شامل همین موضوع میشود با این که می توانم بگویم که هجو خنده آورتری نسبت به بقیه هجو هاست و در رده بندی هجو می توانم به آن رتبه بدهم.
اما به عقیده من آن چیزی که مهران مدیری را جدای از بقیه کرده است تیز بینی و نکته سنجی زیرکانه اوست که همیشه مثل یک عقاب به دنبال سوژه های اجتماعی میگردد تا سوژه مناسبی پیدا کند و آن را با زبان خنده به تصویر بکشد که یکی از اصلی ترین و مهم ترین خصیصه های طنز هم همین است که وقتی یک برنامه ساز اسم برنامه خودش رو طنز می گذارد اگر نگوییم همه اش حدقل در هر ۳ بر نامه باید یک برنامه را اختصاص به یک نکته اجتماعی بدهد.
در برنامه ۳در ۴ داستان یک خانواده است که خانه شان را در رهن می گذارند و با پول آن شرکتی می زنند و در این شرکت اتفاقاتی می افتد. کاراکتر علی صادقی خنده آور است اما اگر بخواهیم به کنه آن فکر کنیم مطلب طنزی برای گفتن ندارد یا اگر دارد بسیار پیش پا افتاده است.
کاری که مدیری را از بقیه جدا میکند همان نکنه سنجی اوست که گفته شد. البته ناگفته نماند که مدیری هم از حرکات و تکیه کلام های تکراری برای خنداندن استفاده می کند اما در کنار نکته سنجی و دید جامعه شناسی و اطلاعات عمومی و علمی بالایی که دارد (بالا بودن اطلاعات را میشود از کلماتی که گاهاً استفاده میکند فهمید) قابل اغماض و چشم پوشی می باشد.

با تشکر از کتایون عزیز برای عکس
بازتاب ممنوعیت فعالیت تبلیغاتی ستارهها در رسانههای دنیا + پوستر جدید
انتشار خبر ممنوعیت حضور چهرههای ورزشی و هنری در تبلیغات تجاری و آگهیهای بازرگانی در برخی رسانههای دنیا از جمله خبرگزاری فرانسه و میدل ایست تایمز بازتاب داشت.
خبرگزاری فرانسه اعلام کرد:«ایران، ستارگان ورزشی و سینمایی را از حضور در تبلیغات بدلیل عدم ترویج مصرف گرایی منع کرده است.»
به گزارش «فردا»، AFP به نقل از رضا کریمی، رئیس اداره اطلاعات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می نویسد:« استفاده از هرگونه تصویر چهره های ملی، ورزشی و فرهنگی در تبلیغات تجاری ممنوع است. چهره های فرهنگی – ورزشی باید جوانگرایی را به جای مصرف گرایی ترویج کنند.»
بنابراین گزارش ستاره های مرد سینمایی و ورزشی ایران در سالهای گذاشته برای حمایت از کالایی در بیلبوردها ظاهر شده اند.
به نوشته این خبرگزاری که اخیرا بر حجم گزارش های اجتماعی خود از ایران افزوده است؛ دلیل اصلی این قانون، حضور «هرکول ایرانی»، قهرمان سنگین وزن جهان و دارنده ی مدال طلای المپیک، حسین رضازاده بوده در یک تبلیغات تلویزیونی است.
وی چندی پیش در تبلیغی مردم را به مشارکت در سرمایه گذاری در دوبی تشویق می کرد!
هم چنین چهره غول پیکر وی نیز تصویری آشنا در خیابان های تهران برای تبلیغ آب مدنی و یک بانک است.
ستاره های خوش سیمای سینمای ایران همچون رضا گلزار و بهرام رادان و پادشاه کمدی تلویزیون ایران، مهران مدیری نیز برای تبلیغ پوشاک مردانه و چای، تصویرشان بر روی بیلبورد ها رفته است.
این خبرگزاری اظهار می دارد که با وجود برخی محدودیت ها پس از انقلاب اسلامی، در دهه 90 میلادی، بیلبوردهای تبلیغاتی و آگهی های تجاری در تلویزیون افزایش یافته است.
هم چنین از حضور زنان در تبلیغات مواد غذایی و لوازم خانگی و آرایشی بویژه در مجلات زنان خبر می دهد.
خبرگزاری فرانسه در پایان به مصوبه ی اخیر مبنی بر منع حضور زنان هنرپیشه در تبیلغات و صفحه اول مجلات اشلاره دارد.
AFP می افزاید:«ایران تبلیغ از طریق شبکه های ماهوراه ای فارسی زبان را نیز ممنوع کرده است.»


با تشکر از سحر
اکران همیشه ... در مرداد + همیشه ... در دبی
سينماي ايران در دبي حسابي طرفدار دارد
هميشه پاي يك زن در ميان است به دبي مي رود
همشهری امارات - ...و حالا در پي موفقيت فيلم هاي «دايره زنگي» و «زن ها فرشته اند» در سينماهاي دبي اكران فيلم هاي ايراني در اين شهر با نمايش فيلم هاي «هميشه پاي يك زن در ميان است» به كارگرداني كمال تبريزي و«تيغ زن» ساخته عليرضا داود نژاد ادامه پيدا مي كند. در حال حاضر سينما هاي دبي در حال اكران فيلم هاي زن ها فرشته اند و دايره زنگي هستند. اين دو فيلم هر روز يك سانس در سينما الغرير اكران مي شود كه در تمام نوبت هاي نمايش خود با استقبال خوب مخاطبان روبه رو شده اند. با توجه به استقبال بسيار خوب مخاطبان مسولين اكران فيلم هاي ايراني در دبي تصميم دارند تا براي اكران آينده تعداد سينماهاي نمايش دهنده را افزايش دهند بر همين اساس فيلم سينمايي «هميشه پاي يك زن در ميان است» قرار است در سه سينما شهر دبي به نمايش در بيايد. سينماي «الغرير» و سالن هايي درمنطقه «ابن بطوطه» و« ديره» اماكني است كه براي نمايش اين فيلم در نظر گرفته شده است. فيلم «هميشه پاي يك زن در ميان است» با پايان نمايش فيلم «تيغ زن» در گروه سينما قدس به اكران دربيايد.
در اين فيلم مهران مديري، گلشيفته فراهاني، رضا كيانيان و حبيب رضايي بازي دارند و تبريزي آن را با نگاهي به مجموعه داستان هاي سيد مهدي شجاعي و بر مبناي فيلمنامه ايي از نغمه ثميني و رضا مقصودي جلوي دوربين برده است. اين فيلم همرمان در 70 سينماي كشور اكران خواهد شد. اما فيلم تيغ زن كه اين روزها در سينماهاي تهران در حال اكران است هم به زودي در اكراني ويژه در دبي به روي پرده مي رود. اين فيلم قرار است در سالن نمايش فيلم، مجموعه مترو پوليتن با حضور عوامل فيلم از جمله عليرضا و رضا داود نژاد، علي صادقي، رضا عطاران و لادن مستوفي به نمايش در بيايد. ديگر فيلمي كه براي اكران در دبي مد نظر قراردارد «ميناي شهر خاموش» ساخته امير شهاب رضويان است. اين فيلم كه در يران اكران عمومي نشده به احتمال پس از نمايش فيلم كمتال تبريزي در دبي اكران خواهد شد. در اين فيلم عزت اله انتظامي و صابر ابر بازي دارند.

برنامه نمایش سینماها تا پاییز بسته شد
«کنعان» و «همیشه پای یک زن در میان است» در مرداد
فارس - برنامه اكران فیلمهای ایرانی در ماههای آینده مشخص شد. بعد از تعیین زمان نمایش فیلمهای «همیشه پای یك زن در میان است» [ساخته كمال تبریزی]، «كنعان» [ساخته مانی حقیقی]- كه برنامه بعدی سینماها در اوایل مرداد هستند- روز گذشته شورای صنفی نمایش، برنامه اكران فیلمها در ماههای آینده را هم اعلام كرد.
محمدرضا صابری، سخنگوی شورای صنفی نمایش گفت: «قرار است فیلم «ریسمان باز» [ساخته مهرشاد كارخانی] از تاریخ 30/5/87، در گروه سینمایی عصر جدید اكران شود و نمایش آن تا روز عید فطر ادامه پیدا كند. در جلسه شورای صنفی مقرر شد فیلم «خواستگار محترم» [ساخته داوود موثقی] هم پس از «نسكافه داغ داغ» [به كارگردانی علی قویتن] در گروه سینمایی قدس به نمایش درآید.» صابری گفت: «فیلم «ایستگاه بهشت» [ساخته نادر مقدس] هم بعد از «احضار شدگان» [به كارگردانی آرش معیریان] نمایش داده میشود.» طبق برنامهای كه پیش از این اعلام شده بود، فیلم «كنعان» در مردادماه روی پرده میرود و بعد از آن «احضارشدگان» نمایش داده میشود. «ریسمان باز» هم جایگزین «ده رقمی» میشود كه هماكنون روی پرده سینماهاست. البته سخنگوی شورای صنفی از قرار گرفتن فیلم «پرچمهای قلعه كاوه» [ساخته محمد نوریزاد] در جدول نمایش هم خبر داده است. این فیلم بعد از «حس پنهان» اكران میشود. صابری در این گفتوگو اعلام كرده است كه نمایش «زنها فرشتهاند» و «انعكاس» به علت اینكه هنوز به كف فروش نرسیدهاند در گروههای سینمایی آفریقا و استقلال ادامه خواهند داشت. به این ترتیب اگر اتفاق غیرمنتظرهای رخ ندهد، جدول نمایش آثار ایرانی تا پاییز بسته شده است.
صبح عید + پوستر جدید
به باز آمدنت چنان دلخوشم
که طفلی به صبح عید
پرستویی به ظهر بهار
و من به دیدن تو
چنان در آینه ات مشغولم
که جهان از کنارم می گذرد
بی آنکه سر بر گردانم
مگر از راه در رسی
مگر از شکوفه سر برزنی
مگر از آفتاب بدمی
مگر نه روز ، تابوتی است
بر شانه های ابر
که باران را به افق های
ناپیدا می سپارد
چندان که باز آیی
ستاره ها همه عاشق
همه عاشق ...
و جوانی در باران از راه می رسد

با تشکر از سحر عزیز برای پوستر
قسمتی از مصاحبه ی حمید گودرزی با مجله ی رویش:
موافق سریالهای 90 شبی هستی؟
بله... باعث شادی مردم میشود.
در مورد کارهای غیر طنز چطور؟
من موافقم که این سریالها کمدی و طنز باشد تا درام و اشکآور.
پس هدف تو در کار هنری انرژی دادن به مخاطب است.
دقیقاً. مردم در روز دنبال کار و مشکلات زندگی هستند و وقتی به ما میرسند باید انرژی بگیرند، یک مقدار خستگی در بیاورند و از لحاظ روحی راحت شوند.
از اول این احساس را داشتی یا بعد از فیلم چپ دست که طنز بود به وجود آمد؟
نه... از اول وجود داشت ولی با چپ دست خواستم بگویم که کار کمدی هم انجام میدهم.
پس دوست داری که کارهای طنز و کمدی را ادامه بدهی؟
بله اگر کار خوبی باشد حتماً در آن بازی میکنم.
مثلاً اگر مهران مدیری کار مرد هزار چهره را پیشنهاد میکرد، قبول میکردی؟
درحالحاضر نه!
فقط تشکر!!!
تشکر از ایمان ، برای ویرایش قالب و ساخت لوگوی وبلاگ.
تشکر از شادی ، برای ساخت بنر وبلاگ.
تشکر از سحر ، برای پوستر زیر!

عکس و صحبت های مهران مدیری در دهمین جشن دنیای تصویر
تیر ماه ۱۳۸۶

نامزدهای دریافت جایزه ی بهترین ترانه ی فیلم یا سریال:
آقای محمد اصفهانی (سریال وفا)
آقای بنیامین بهادری ( فیلم گرگ و میش)
آقای مهران زاهدی (سریال اولین شب آرامش)
آقای محمدرضا صادقی (فیلم ازدواج به سبک ایرانی)
آقای مهران مدیری (سریال باغ مظفر)
جایزه ی بهترین ترانه: بهخاطر اجرای دلنشين و صميمی آهنگی خاطرهانگيز با نسبت جدی ميان شعر عاشقانه و روابط كميك شخصيتها
جایزه تعلق می گیرد به مهران مدیری برای مجموعه ی تلویزیونی باغ مظفر



مهران مدیری: خیلی ممنونم، خیلی ممنونم... خیلی ممنونم، خیلی ممنونم.
من خواننده ی حرفه ای نیستم، من حرفم حالا اول کارگردانی و ساخت سریال و این جور چیزاست. اما... خیلی ممنونم از هیئت داوران برای این انتخاب. در جایی که آقای محمد اصفهانی نشسته من غلط می کنم خوانندگی کنم. آقای اصفهانی من غلط کردم، من غلط کردم، من معذرت می خوام!
من... و پیش همه ی دوستان دیگری که کاندیدا بودن. خیلی ممنونم از اساتیدی که این جا تشریف دارن، خیلی ممنونم. و استاد بیضایی هم این جا تشریف دارن، می بوسمشون... استاد مشایخی، استاد انتظامی، استاد کشاورز، جناب آقای پروین و حالا...
خیلی ممنونم از همه ی دوستان و امیدوارم بتونم بهتر از این باشم تو همه ی زمینه ها. مچکرم.


علی معلم: خب این جایزه فرق داره، این نمیره بشینه بیچاره، نمیتونه بره بشینه، جایزشو برداره بره! شما جایزه تو بده به اون خانوم، نیگر میداره.
آقای مهران مدیری این جا باید بخونه، به همین سادگی که نیست. الان یه تیکشو میشنویم، بعدآ امتحان باید بده. فکر نکنین ما همین جوری جایزه میدیم. باید زنده بعدا امتحان بده، الانم خودشم زندس! شروع کن آقا، بفرمایید.


زمن نگارم حبیبم خبر ندارد
خبر ندارم من از دل خود
دل من از من حبیبم خبر ندارد عزيز من آخ
دل من از من حبیبم خبر ندارد
كجا رود دل عزيز من آخ كه دلبرش نيست
كجا پرد مرغ حبیبم كه پر ندارد
كجا پرد مرغ عزيزم كه پر ندارد حبیب من آخ
كجا پرد مرغ عزيزم كه پر ندارد
بهار مضطر عزيز من آخ منال ديگر
كه آه و زاری اثر ندارد
همه سياهی عزيزم همه تباهی حبیب من آخ
مگر شب ما عزیزم سحر ندارد عزیز من آخ
مگر شب ما حبیبم سحر ندارد
امان از اين عشق عزيز من آخ فغان از اين عشق
كه غير خون جگر ندارد
همه سياهی عزيزم همه تباهی حبیب من آخ
مگر شب ما عزیزم سحر ندارد حبیب من آخ
مگر شب ما عزيزم سحر ندارد
ز هر دو سر بر سرش بكوبند
كسی كه تيغ عزيزم دو سر ندارد حبیب من آخ
كسی كه تيغ عزيزم دو سر ندارد


مدیری: قشنگ معلوم بود که من نمی خونم، نه؟!
برای این که امکان آوردن ارکستر بزرگ این جا نبود من مجبور شدم دروغکی یه آهنگ بخونم. ولی امشب یه اجرای زنده خواهم داشت که با دوستان عزیزم آقای بهرام دهقان یار و علی رزمی اجرا خواهد شد؛ و این پیانو هم یه ماجرایی داره که من خدمتتون عرض می کنم.

معلم: مرسی از آقای مدیری و مرسی از شما که همراهی کردید.

معلم: خب الان یه قولی گرفته بودیم از... برای امتحان شفاهی، عملی و همه جور امتحانات از آقای مهران مدیری. یه ترانه برای زیبایی قرار هست برای ما بخونه؛ آقای بهرام دهقانیارم که لطف می کنن تشریف دارن امشب، ... مهران من اسم اون دوست دیگمونو یادم رفت.

مدیری: عرض کنم، من گفتم راجع به این پیانو یه چیزی هست که باید بگم.
آقای معلم که تماس گرفتن و موضوع این اجرا رو مطرح کردن ساعت 4 بعد از ظهر بود. گفتم خب من یک تار و پیانو هست که خواهش کردم از دوستان آقای دهقانیار و آقای رزمی تشریف بیارن و همراهی کنن. آقای معلم گفتند که ... گفتم که ما پیانو نیاز داریم، گفتن: دهه؛ پیانو ما نداریم اصلآ. و من ساعت حدود 4.30 بعد از ظهر این پیانو رو خریدم گذاشتم این جا و فقط همین امشب مصرف میشه. اگر مشتری هست ما فروشنده ایم، چون بعد از این مراسم هیچ کارایی نداره.
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه
مث آخرای قصه
که آدم می ره به رویا
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه
زیر لب زمزمه کردم
کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟
اون قَدَر باشه که من این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه
دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه
یه غروب بود روی گونه هات
دو تا قطره که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات
اما فرقی هم نداره
کار از این حرفا گذشته
دیگه قلبم سر جاش نیست
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه
خیلی سال پیش
توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست
خیلی سال پیش توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه
آره بارون میومد خوب یادمه
مدیری: خیلی مچکرم از همراهیتون، مرسی.
معلم: خیلی ممنون از مهران عزیز و دوستان که این ترانه ی زیبارو اجرا کردن.
فردای شب جشن.
ضیافت شام
(اگه تونستید استادو تو این عکس پیدا کنید؟!)


(تو این عکس چی؟)

مهران مدیری : چه شب شيرينی بود. برای من و شايد براي همه کسانی که حضور داشتند.
در ايران هميشه گردآوردن اهالی سينما و تلويزيون در کنار هم کار سختی است.
عده ای عاشق يکديگرند. عده ای ادعا مي کنند که عاشق يکديگرند، عده ای عاشق ادعای يکديگرند و شايد تنها خصلت مشترک تمام اين جمع نجيب و دوست داشتنی مظلوميت و معصوميت کودکانه آنهاست. همه دارند سعی خودشان را می کنند و اين مهم است.




ديشب از اين جمع جايزه گرفتم. سال گذشته هم و سال گذشته اش... ديشب با اين جمع برای رفتگان سال 85 گريستم. ديشب برای اين جمع ترانه خواندم و هر شب آرزو می کنم در مراسم سال بعد جای تصاوير درگذشتگان سال 86 خالی بماند و هر شب برای اين جمع آرزو می کنم که همواره بمانيم و خودمان را حفظ کنيم، ايمان مان را و حرفه ارزشمندمان را. هرچند، هر سال پيرتر و شکسته تر ديده می شويم. خداوندا می بينی... تمام اهالی سينما، تلويزيون و موسيقی ايران تعدادشان از ده رديف صندلی هاي يک سالن تجاوز نمی کند. و در آخر دعا می کنم براي علی معلم و همسر مهربانش که اين جمعيت را با هم پيوند می دهند، با آرزوهای بزرگ و امکانات کوچک...


رشیدپور باز هم از مدیری می گوید + 2 پوستر جدید
گفت و گوی غیر قابل چاپ با رضا رشیدپور در اخرین روزهای پیش از توقف پخش «مثلث شیشهای»
خداحافظ دنیای اجرا
همشهری جوان ـ مجید توکلی: رشيدپور در فاصله برنامه «شب شيشهاي» تا برنامه جديدش «مثلث شيشهاي» خيلي فرق كرده؛ در اين مدت بازيگر شده (در فيلم جديد تهمينه ميلاني «سوپراستار»، نقش مهمي داشته و در كار آخر مهران مديري هم حضور كوتاهي داشته) و درضمن با نشريه «رويش» به جرگه روزنامهنگارها وارد شده است. همينها كافي بود تا با او بنشينيم و درباره روزنامهنگار و بازيگرشدنش و اجراهايش در برنامهاي تازه حرف بزنيم. اين سومين «برنامه شيشهاي» اوست (تعبيري كه خودش درمورد برنامههايش به كار ميبرد). رشيدپور با «شب شيشهاي» حسابي گل كرد و به اوج رسيد اما «مثلث شيشهاي» او هنوز از كار درنيامده و منتقدان خاص خودش را دارد. او قبل از شروع مصاحبه، مصرانه از ما خواست كه سؤال تكراري نپرسيم. مصاحبه را با صحبت درمورد تجربه روزنامهنگارياش در «رويش» شروع كرديم و پيش رفتيم.
مكار هم شدهايم آقاي رشيدپور.
تازه 7 شماره درآوردهايم؛ من سابقه مطبوعاتي زيادي ندارم. سابقه مطبوعاتي من برميگردد به تعدادي ستوننگاري و يادداشت. بنابراين ادعايي ندارم ولي خودم يك اخلاقي دارم كه كاري را انجام نميدهم مگر اينكه تلاش كنم تا موفق شوم؛ مخصوصا درمورد شماره يك، 2 و3 «رويش» اصلا ادعا ندارم ولي از شماره 4 به بعد خيلي جديتر شدهايم.
اتفاقا چيزي كه به ما آسيب رساند، همين بود. ما گمان ميكرديم با آوردن اسمهاي بزرگ در مجله توسط من، ميتوانيم در مرحله اول موفق باشيم ولي اينطور نبود. شما شماره اول ما را ببينيد؛ با آدمهاي بزرگي مصاحبه داشتيم؛ مثل آغداشلو، ناصر چشمآذر و... ولي اين جواب نداد. آوردن اسمهاي بزرگ در مجله جواب نداد و ديدم اين كار ژورناليستي نيست.
اتفاقا اين كار ژورناليستي است و جواب ميدهد. مخاطب شما اگر بداند با حاتميكيا مصاحبه داريد كه با هيچكجا گفتوگو نميكند، قطع به يقين مجله شما را ميخرد. گفتوگو با اين آدمها برگ برنده هر نشريهاي است.
ما نميخواستيم براي فروش مجله از جذابيت چهرهها سوءاستفاده كنيم. مثلا ما با داريوش مهرجويي گفتگو داشتيم. در همان شماره با دهنمكي هم گفتوگو كرديم ولي به جاي اينكه عكس مهرجويي را روي جلد بياوريم كه بفروشد از دهنمكي استفاده كرديم.
اتفاقا چون دهنمكي را استفاده كرديد، به فكر فروش بوديد. كار بدي هم نيست، كار طبيعي همين است.
شايد اين هم باشد ولي اوايل هدفمان اين نبود؛ نميخواستيم با روي جلد به فروش برسيم. دوست داشتيم مخاطب ما «رويش» را بخرد تا عكس روي جلد ما را. ولي حالا كه وارد گود شدهايم، اعتراف ميكنم چون مجموعه خصوصي هستيم، بايد از اين شيطنتها براي روي جلدهايمان انجام بدهيم.
اما فكر ميكنيد مجله رويش بدون اسم رضا رشيدپور براي مخاطب چه جذابيتهايي دارد؟
من دفاعم اين است كه ما نوپا هستيم. اجازه بدهيد كمي جلوتر برويم بعد؛ ضمن اينكه حرف شما درست است. ما در مملكتي زندگي ميكنيم كه در مسائل فرهنگي – هنري و حتي سياسي متكي به افراد هستيم. من تلاش كردم براي رويش اين اتفاق نيفتد ولي نشد.
حالا چرا اين نشريه قبل از اينكه رضا رشيدپور در برنامههايش طرفدار پيدا كند منتشر نميشد؟
ببينيد، من دغدغههاي شخصي و فرهنگياي دارم كه به گمانم نميتوانم در آنتن رسانه ملي كه از پول بيتالمال اداره ميشود و قوانين خودش را دارد عنوان كنم. اين صندلي كه من روي آن مينشينم، امانت است. بهخاطر همين تصميم گرفتم از يك تريبون ديگر استفاده كنم.
حالا راستش را بگو، به نظرت ميشود سود درآوردن مجله را به محبوبيت رضا رشيدپور بعد از برنامههاي گفتوگوي زنده(تاكشو) ربط داد؟
زماني ميتوانيد صادقانه ربطش بدهيد كه در آوردن مجله يك سودي براي من داشته باشد. من نه تنها سود نميكنم بلكه از جيب خودم هم ميگذارم. من اگر به جاي اين كار بروم و اجراي مراسم در ارگانها و سازمانها را برعهده بگيرم، درآمدش 10برابر اين كار است. بنابراين اگر مجله زدم، استفاده از آن براي محبوبيت و رسيدن به مال و منال نيست. با اين حساب بايد شغل ديگري داشته باشي تا بتواني هزينه نشريه را تامين كني. من رشته اصليام مهندسي ساختمان است. كارشناسي ارشد سازه خواندهام و محاسبات و نظارت بر كارهاي عمراني را برعهده دارم. بخش عمدهاي از درآمدم از اين كار تامين ميشود.
اخلاق رشيدپور در اين كارش چطور است؟
محيط كار مهندسي خيلي متفاوت است چون محيط كارگاهي است و آنجا با كارگر و بنا طرف هستيم، بهطور حتم خشنتر و جديتر برخورد ميكنم.
اين برخوردها تحت تاثير رضا رشيدپور قرار نميگيرد؟
چرا، اتفاقا از زماني كه برنامه پخش ميشود، توقعها در محيطهاي كارگاهي- ساختماني از من فرق كرده است.
برويم سراغ برنامه «مثلث شيشهاي». داستان «برنامه من»، «مهمان من» و اين من من كردنها چيست؟
شايد اين موضوع فقط در 10 برنامه شب شيشهاي بود كه گفته شد و بعد از آن ديگر نگفتم. كما اينكه خودم معتقدم اين برنامه من است ولي بهخاطر بازخوردهاي منفياي كه داشت، تكرارش نكردم.
چرا معتقديد اين برنامه شماست؟
چرا شما معتقديد كه برنامه من نيست؟ اتفاقا همينطور است. در تمام برنامههايگفتوگوي زنده استاندارد، آن برنامه با مجرياش شناخته ميشود؛ مثلا ميگويند گفتوگوي فلاني با... بههر حال هر كس يك امضايي پاي گفتوگويش دارد. الان اين گفتوگوي مجيد توكلي است با رضا رشيدپور.
آره ولي من كه نميتوانم بگويم اين مجله من است.
مجله شما نيست ولي گفتوگوي شماست.
خب، پس فرقي نميكند؟
براي اينكه شما سردبير مجلهات نيستي. مدير مسؤول مجلهات نيستي. شما يك گفتوگو كننده هستي. پس در برنامه چون تهيهكننده خودت هستي، ميگويي برنامه من؟ يك بخش از برنامه را من تهيه ميكنم به اتفاق محمد قنبري ولي بههر حال گفتوگوكننده من هستم و اين اعتقاد شخصي من است ولي چون احساس كردم مردم هم اين كار را زياد دوست ندارند، ديگر تكرار نكردم اما همچنان بر اين قضيه معتقدم. اين برنامه من، از مالكيت نميآيد، من از محتوا ميآيد، از امضا ميآيد. خب، همين بازخوردهاي منفي باعث ميشود به برنامه لطمه وارد شود. ببين، در كل ما ايرانيها اينطوري هستيم. همه من هستيم ولي هيچوقت، من مقابلمان را قبول نميكنيم. ميگوييم من منم، تو من نيستي. هر كس به منيت خودش اعتقاد دارد ولي وقتي طرف مقابلش ميگويد.من هم منم، آن را قبول نميكنيم. يك مقدار قد هستيم. چه ايرادي دارد آخر. در اين محيط فرهنگي، اينطرز تفكر، مال من است. اين گفتوگو مال من است.من معتقدم برنامه «مردم ايران سلام» برنامه رضا شهيديفر است. «كولهپشتي» برنامه فرزاد حسني است. «دو قدم مانده به صبح»، برنامه صالح علاء است.
آره، ولي چه لزومي دارد مجري اين جمله را مدام بازگو كند؟
بالاخره يك جايي بايد روي اين داستان تاكيد شود كه يك بحث جديد باز شود. من ايرادش را نفهميدم. مردم مثلا گفتند «اين پسره پررو شده» . آخر من كه نگفتم تلويزيون مال من است، شبكهها مال من است، حتي نميگويم اين برنامه مال من است. ميگويم اين برنامه من است. اين گفتوگوي من است. اين امضاي من است. من منظورم اين بود.
اين «من بودن» در شغلهاي ديگرت هم وجود دارد؟
اصلا اينطوري كه شما از«برنامه من گفتن»من تعبير ميكنيد درست نيست. اگر قرار بود بقيه نظر ندهند كه تشكيل اتاق فكر براي برنامههاي شيشهاي معني نداشت. ما از همان «عبور شيشهاي» اتاق فكر داشتيم. اعضاي اتاق فكر چه كساني هستند؟ يك بخش از استادان دانشگاه هستند، بخشي هم از برنامهسازهاي تلويزيون. بخشي از خبرنگارها و يك بخش هم از مسؤولان محترم گروه اجتماعي شبكه تهران كه همه مينشينيم دور هم و بحث ميكنيم كه چه ميهماني باشد بهتر است و چه بحثي صورت بگيرد بهتر است. اگر من از ابتدا قائل به اين بودم كه هيچكس دخالت نكند و فقط نظر خودم باشد، اصلا اتاق فكر تشكيل نميدادم.
فكر ميكني اين اسامياي كه گفتي، به جز مثلا خبرنگارها يا استادها ميتوانند به محتوا كمكي كنند؟
قطعا ميتوانند. هر كسي صاحب ديدگاه و نقطهنظري است. من حتي اگر بتوانم يك كلمه از شما براي گفتوگوي شبم ياد بگيرم، براي من كافي است. ما جلسات 4-3 ساعته فكري داريم. شايد از توي جلسه 4-3 ساعته، من3 تا جمله ياد بگيرم و همان 3 جمله به من كمك كند.
اما الان عدهاي عقيده دارندكه بار اطلاعاتي و محتوايي شب شيشهاي بيشتر از مثلث شيشهاي است.
من همچين اعتقادي ندارم. مثال بزنيد.
مثلا اكبر زنجانپور ميآيد در برنامه شما و همه او را با سابقه تئاتري ميشناسند. بهطور حتم بيشتر سؤالها بايد در زمينه تئاتر باشد. حالا اصلا رضا رشيدپور تئاتري از زنجانپور ديده؟ يا آن اتاق فكر ديده؟
ربطي ندارد. ما موضوعمان با زنجانپور، بررسي مشكلات تئاتر بود و 90 درصد برنامه هم به همين گذشت.
خب، ولي همين هم مستلزم آگاهي از تئاتر امروز ماست. آيا رضا رشيدپور ميرود تئاتر ببيند؟
خيلي. آخر اگر بگويم اينقدر اطلاعات دارم كه درست نيست. بايد ضدش ثابت بشود و بگويند تو اينجا اين چيز را اشتباه گفتي، آن وقت من ضايع ميشوم. يك وقت شايد من بخواهم سوتي بگيرم ،ولي يك وقت هم است كه سؤال و چالشي مطرح نميشود كه كسي بخواهد سوتي بگيرد. ببين، من خيلي زياد با تئاتر آشنا هستم. من ميگويم تئاتر ما بهرغم اينكه اينقدر جنجال درمورد كمبود بودجهاش هست، از كمبود بودجه ضربه نميخورد بلكه از بعضي جوانان كه امر برايشان مشتبه شده كه خداوند تئاتر هستند ضربه ميخورد. تئاتر دارد از آنجا ضربه ميخورد. اگر قرار است پولي در تئاتر خرج شود بايد خرج آنهايي شود كه كارشان را بلد هستند. اين تئورياي بود كه ميخواستم آن شب بهاش برسيم كه رسيديم. آقاي زنجانپور موبهمو تاييد كرد كه دقيقا همين است. اينكه ما الان از تئاتر روشنفكري رسيدهايم به تئاتر روشنفكربازي و سالنهايمان خالي شدهاست. مسؤولان هم فكر ميكنند بضاعت ما همين است.
اتفاقا اگــــر روي حوزه تئاتر مسلط بوديدميدانستيد كه اينطور نيست چون الان ما كارگردانهايي مثل محمد يعقوبي داريم كه تئاتر روشنفكري روي صحنه ميبرند و سالنهايشان هم پر ميشود. سؤال اصلي اين است كه اين فضا هاي متفاوت از تئاتر وسينما تا سياست و اقتصاد براي رشيدپور آنقدر آشنا هست كه بتواند بحث را به چالش بكشاند؟
ببينيد، يك بخش آن حق با شماست ولي مثلث شيشهاي خيلي سختتر از شبشيشهاي است. در شب شيشهاي حوزه كاري ما كاملا تعريف شده بود و ما فقط درباره اهالي سينما گفتوگو داشتيم. من در كنار تحصيلات عمران، 4 سال در انجمن سينماي جوان كارگرداني خواندم. آن موقع خيلي دست و بالم بازتر بود. در مثلث شيشهاي، تنوع بحثهاي ما شگفتانگيز است. ما يكهو از گفتوگو با آقاي كروبي، ميرسيم به گفتوگو با اكبر زنجانپور و از آنجا ميرويم به سمت گفتوگو با دكتر كلانتر هرمزي راجعبه جراحي بيني. بالاخره يك مجري، دايرهالمعارف كه نيست.
اتفاقا بايد باشد.
بايد باشد... نه... نبايد باشد. ما اگر قرار باشد 90 تا موضوع بررسي بكنيم، نميتوانيم 90 تاآدم در اتاق فكر بياوريم كه همه موضوعها را بشناسند.
من هم نميگويم 90تا آدم باشد ولي ميشود مشورت كرد و بار اطلاعاتي را بالا برد؟
صددرصد. اين كار را ميكنيم. همين بچههاي تحريريه «رويش» به ما كمك ميكنند و هركدامشان سؤال طراحي ميكنند و...
قبول داريد كه بار اطلاعاتي يك برنامه گفتوگوي زنده ميتواند بيشتر از اين باشد؟
هميشه ميشود كار بهتري انجام داد ولي من ميگويم كه فرمايش شما دليل بر خوب نبودن برنامه ما نيست. بله، قطعا ميشود بهترش را ساخت. قطعا ميشود بهتر از تايتانيك را ساخت ولي اين دليل نميشود كه بگوييم تايتانيك بد است. به نظر من «مثلث شيشهاي» به مراتب بهتر از «شب شيشهاي» است؛ بهخاطر تنوع، عمق بحث، تغيير طيف مخاطب و... اين نظر شخصي خودم است.
ولي نظر خيليها اين است كه «شب شيشهاي» بهتر بود.
ببينيد، من اگر ميآمدم در «مثلث شيشهاي»، «شب شيشهاي» را تكرار ميكردم با همان طيف مخاطب، به نظر خودم تكرار خودم بود. من در آن برنامه، رسيدم به 420 هزار پيام كوتاه در شبي كه گلزار آمد اما در طول اين 27 شب اول مثلث شيشهاي، براساس آمار سازمان به 11ميليون بيننده در بعضي از شبهايم رسيدهام. 590 هزار پيام كوتاه با ضريبهاي علمي يعني 11 ميليون بيننده و اين طبيعي است كه يك اتفاقهايي در اين برنامه ميافتد.
اين بهخاطر سابقه شب شيشهاي است ولي ميشود پيشبيني كرد كه اين آمار ريزش پيدا ميكند؛ يعني تماشاگري كه قبلش شنيده كه امشب قرار است يك آدم تئاتري را ببيند و بعد ميبيند كه هيچ چالشي در برنامه اتفاق نميافتد و بعد مقايسه ميكند با «دو قدم مانده به صبح» كه محمد رحمانيان بهعنوان مجري و كارشناس نشسته و دارد با حميد سمندريان بحث ميكند، ريزش نميكند؟
من فكر نميكنم اينجوري باشد. در اندازهاي كه دلخواه من است، در تمام برنامههاي من چالش وجود دارد. از برنامه اكبر زنجانپور گرفته تا برنامه موسوي گرمارودي و برنامه مهران مديري. هر برنامه حداقل يك حرف براي گفتن داشته است.
مثال بزنيم؟
اره
مثلا برنامه رامبد جوان.
برنامه رامبد جوان مهمترين ويژگياش اين بود كه بپذيريم رامبد جوان كارگردان خيلي خوبي است ولي اگر بخواهد شيطنت كند، كارش ضعيف ميشود.
توي مسابقه پيام كوتاه به اين نتيجه رسيديد؟!
نه، توي مصاحبه با خودش. رامبد جوان به لحاظ كارگرداني تكنيكي و فني، كار بلد است ولي به لحاظ نگاه عميق كارگرداني، «نشاني» را خوب نساخته بود.
حالا درباره مصاحبه با رامبد هم حرف ميزنيم ولي اينكه گفتي به اندازه دلخواهت در گفتوگوها چالش بهوجود ميآيد، معيار رشيدپور براي اين قضيه چيست؟
من براي هر برنامهاي، حق طبيعيام است كه يك هدف تعيين كنم و تقريبا در 90درصد مثلث شيشهاي، به آن هدفي كه از قبل تعيين كرده بودم، رسيدهام.
مردم يك چيز مشخصي از برنامه گفتوگوي زنده ميخواهند؛ آن هم اينكه يك چهره ديگر از مهمان شما ببينند. اين اتفاق در شب شيشهاي افتاد ولي در مثلث شيشهاي خير. دليلش چيست؟
خودمان نخواستيم. ما از ابتدا قرارمان بر اين بود كه در شب شيشهاي شخصيت محور باشيم و در مثلث شيشهاي موضوع محور. مثلا اگر مهران مديري را آورديم، درباره طنز در سيما با او به گفتوگو نشستيم ولي در كنارش درباره خود او هم حرف زديم.
همين مهران مديري را كه مثال زديد، آدمي است كه با هيچ كجا گفتوگو نميكند. حالا كه به برنامه شما آمد، بهتر نبود سؤالهايي از او پرسيده ميشد كه مخاطب آرزو داشته يك روز از مهران مديري بپرسد؛ نه اينكه «مرد هزار چهره» سانسوري داشته يا نه يا چطور با سختي اين سريال را ساخته.
مثلا چه سؤالي ميبايست از مهران مديري پرسيده ميشد؟
حالا كه مديري آمده، بايد با او درباره خودش و حاشيههايش حرف زد. اتفاقا در برنامه، زياد هم درباره طنز بحث نشد اما بعضي اوقات احساس ميشود اين رفاقتي كه رشيدپور با مهمان دارد، باعث ميشود مهمان گفتوگو را در دست بگيرد.
مثلا؟
همين مهران مديري.
من به مهران مديري نگفتم كه تو هميشه 15 قسمت اول سريالهايت ضعيفتر از بقيه كارهايت است؟ نگفتم كه تو خودت دوست داري اول باشي؟
چرا اين سؤالها را پرسيدي ولي مخاطب راضي نبود؛ گفتو گوي چالشيتري ميتوانست اتفاق بيفتد يا مثلا در گفتوگو با رامبد جوان... .
در طول گفتوگو با رامبد جوان همين بس كه زماني كه من بحثهاي جدي ميكردم، رامبد روي ميز برنامه داشت نقاشي ميكشيد. من فكر ميكنم از تمام آن برنامه، همين نكته كافي بود.
ولي قبول داريد چيز خوبي از داخل اين نقاشي و گفتوگو در نيامد؟
براي من يا رامبد؟
براي مخاطب.
مخاطب اگر اينقدر باهوش باشد كه بفهمد رامبد خودش هم خودش را جدي نميگيرد، كافي است.
ولي ميشود طوري گفتوگو كرد كه مهمان به خودش اجازه ندهد كه نقاشي بكشد.
رامبد جواب نميداد. ميگفت من عادت ندارم به انتقاد جواب بدهم. اين به نظر شما ضعف من است يا ضعف طرف مقابل؟ يك نكتهاي را هم بگويم؛ شخصيت دروني رضا رشيدپور، تخريب افراد نيست. من به هيچ قيمت حاضر نيستم مخالفترين آدم خودم را تخريب شخصيت كنم.
يعني اين به خاطر ترس از ممنوعالتصوير شدن نيست؟
اصلا. من اين را ميگويم و تيتر هم بكنيد. من به احتمال 99 درصد بعد از اجراي مثلث شيشهاي از دنياي اجرا خداحافظي ميكنم؛ براي اينكه به تمام چيزهايي كه ميخواستم در مجريگري برسم، رسيدهام. تا 2 ماه ديگر خداحافظي ميكنم. هيچ اتفاقي هم برايم نميافتد.
حتي در مورد مهمانهاي سياسياي كه داريد؟
اتفاقا در آن برنامهها صداوسيما خيلي بازتر عمل ميكند. اين حاشيههاي سياسي است كه گريبانگير ميشود. شما نگاه كنيد؛ همين كه صداوسيما ميآيد به آقاي كروبي 90 دقيقه آنتن ميدهد يا به محمد هاشمي 70 دقيقه آنتن ميدهد، يعني بيا حرفهايت را بزن ولي متأسفانه بيرون از سازمان، ظرفيت كمتري وجود دارد.
راستي فكر ميكني استعداد بازيگري داري؟
من 7 سال تئاتر كار كردهام.
اينكه ملاك نيست براي داشتن استعداد بازيگري. استعداد داري؟
تجربهام در «سوپراستار» نشان داد كه خيلي خوب بود.
نميخواهي ادامه بدهي؟ چرا، شايد ادامه بدهم.
چون تصميم گرفتهام ديگر از فضاي اجرا فاصله بگيرم
با تشکر از سحر جون


خاطره ای از کنسرت + پوستر
از این قسمت میتونید آنونس "همیشه پای یک زن در میان است" رو ببینید یا دانلود کنید.
متن زیر خاطره ایست از کنسرت آقای مدیری که آقا فرید زحمت نوشتنش رو کشیدن. از همین جا ازشون تشکر می کنم.
من به کنسرت رفتم و تا اون جایی كه یادم میاد می گم:
دو سری بلیت موجود بود، فكر كنم یكیش 6 هزار تومنی و اون یكی كه برای ردیف های جلو بود 10هزار تومنی.
كنسرت هم تو سالن میلاد بود.
طبق روال دم در اندكی بازار سیاه راه افتاده بود!
منتظر شدیم تا در پایین رو باز كنن. بعد رفتیم بالا. ولی هنوز در سالن اصلی بسته بود.
در گوشه های سالن انتظار دفتر چه هایی گذاشته بوند كه مشخصات تمام قطعاتی رو كه اون روز قرار بود اجرا بشه شرح داده بود.
بالاخره در سالن باز شد و رفتیم تو.
اول كه نشستیم من با خودم گفتم یعنی تمام 2 هزار نفر گنجایش سالن قراره پر بشه؟!
برای رسیدن به جوابم فقط یك ربع زمان كافی بود...
بعد از یك ربع سالن به مرز انفجار رسیده بود... حتی یك صندلی خالی هم پیدا نمی شد!
همه دیگه آماده بودیم... یه نیم ساعتی هم از ساعت مقرر گذشته بود...
صندلی بغل دست من یك خانم سن بالا نشسته بود، با یك سبد گل. من با خودم گفتم یعنی این خانم برای آقای مدیری گل آورده!؟!
خلاصه چراغ ها خاموش شد و پرده كنار رفت...
یك شروع فوق العاده...
وقتی پرده ها كنار رفت خود آقای مدیری نبود...
ولی گروه بزرگ اركسترش یك آهنگ بدون كلام اجرا كردند...
به جرآت می گم اصلا انتظار دیدن همچین گروه اركستر حرفه ایی رو نداشتم...
واقعا سورپریز شده بودم...
بعد كه خود آقای مدیری اومد و سالن رفت رو هوا !!
هر آهنگ و اجرا واقعا عالی...
در كل كنسرت چند نكته قابل توجه بود:
آقای مدیری حس طنز خودشون رو در كنسرت هم داشتن و گاهی بین آهنگ ها تیكه ایی میومدند و سالن از خنده منفجر می شد...
صدای آقای مدیری اندكی گرفته بود! هر چند دقیقه یك بار درخواست آب جوش میكرد!
چند نفر با بیسیم در كل سالن مدام راه می رفتن و نظارت می كردند كه یكی از آنها شایان احدی فر بود.
یك بار داشت كه از ردیف پشتی ما رد می شد صداش رو شنیدم كه با بیسیم می گفت: سریع یه آب جوش برسون به مهران!!
مهمانان ویژه زیادی اون جا بودند كه غیر از سروش صحت بقیه شون رو یادم نمیاد!
پسر خود آقای مدیری جزء نوازندگان گروه اركستر بود.
وسط های اجرا یك دختر كم سن و سال اومد روی سن تا به آقای مدیری گل بده. آقای مدیری هم گفت دخترم برای باباش گل آورده... ما هم یه دست حسابی برای دخترش زدیم.
آن تراك تموم شده بود... كه آقای مدیری گفت می خوام یه مطلب مهمی رو بگم...
گفت: الآن كسی تو جمع ما هست كه برگردن من خیلی حق داره... دیدم نگاه آقای مدیری تقریبا به طرف منه.... و اون شخص كسی نیست جز مادرم... بله خانمی كه صندلی بغل من نشسته بود مادر آقای مدیری بود...
من كه خیلی خوشحال شدم ایشون رو دیدم... همه هم انصافآ براشون سنگ تموم گذاشتن. چند لحظه بعد شایان احدی فر اومد و دسته گل رو از ایشون گرفت و گذاشت روی سن.
بعد از چند دقیقه كه آقای مدیری مشغول اجرا بود یك خانمی با دخترشون اومد جلوی ردیف ما و می خواست از جلوی ما رد بشه و بره اون ور. اون خانم عذر خواهی كرد و گفت من خانم آقای مدیری هستم میشه چند لحظه برم پیشه مادرشون؟! خلاصه ایشون همراه با دخترشون اومدند و یك گپ كوتاه با ایشون زدند و گفتند چرا نیومدید طرف ما؟! خلاصه كنسرت با خوبی و خوشی در حال اجرا بود.
در اواخر شایان احدی فر اومد پیش مادر آقای مدیری گقت: آقای مدیری به من سفارش كردند كه شما بعد از پایان مراسم نرید و حتما این جا بمونید...
خلاصه كنسرت بسیار عالی تموم شد و در بیرون سالن تقریبا همه راضی بوند...
با این كه اكثر كسایی كه اون جا بودند جز جوان ها بودند ولی به جرآت می گم اكثرآ از كارهای سنتی ایشون بیشتر از كارهای دیگشون خوششون اومده بود.
من تا قبل از اون كنسرت هیچ آشنایی با كارهای موسیقی آقای مدیری نداشتم ولی بعد از اون شب و تا الآن كارهای موسیقی ایشون رو بیشتر از كارهای تلویزیونیشون دوست دارم... حتی بیشتر از شب های برره.
این دیگه تموم چیزی بود كه یادم میومد.

این پوستر هم از کارهای سحر عزیزه که ازش ممنونم.

رضا رشیدپور: حرفهای مهران مدیری درباره شریفینیا از قبل هماهنگ شده بود
گفت و گو با رضا رشیدپور تهیه کننده و مجری برنامه «مثلث شیشهای»
اعتماد - گويي در رسانه ها، تنها چيزي که رمز ماندگاري نيست، موفقيت است؛ چرا که در يک سو از کنار کارهاي سطحي و کسالت آور به راحتي مي گذريم و از سوي ديگر به دنبال بهانه از کارهاي موفق از پاپ هم کاتوليک تر مي شويم. در اينجا، برنامه ساز تلويزيوني به راحتي انگيزه هاي لازم براي ارائه يا ادامه يک کار خوب را از دست مي دهد چرا که اگر هيچ اتفاق خاصي نيفتد و هيچ خط قرمزي هم شکسته نشود باز هم ممکن است در اوج به يک باره «تمام» شود و برنامه يي سطحي جاي آن را بگيرد بي آنکه آب از آب تکان بخورد (نمي دانم چرا ناخواسته ذهنم به سمت برنامه هايي نظير «مردم ايران سلام» يا «بازهم زندگي» منحرف شد). با اين مقدمه نقدي خواهيم داشت به سري سوم برنامه هاي شيشه يي رضا رشيدپور که هر شب از شبکه پنجم سيما روي آنتن مي رود. سوال مي کنيم و رضا رشيدپور پاسخ مي دهد.
- با تعاريفي که کرديد فکر مي کنيد مخاطبان مثلث شيشه يي بيشتر و راضي تر از شب شيشه يي هستند با توجه به اينکه خود من به شخصه فرق چنداني بين اين دو برنامه نمي بينم و مثلث شيشه يي را ادامه شب شيشه يي مي دانم در حالي که به نظر مي رسد برنامه شب شيشه يي، برنامه موفق تري بود. شايد منظور شما اين است که ترجيح مي دهيد مخاطب خاص تري داشته باشيد حتي اگر به عددي که مطلوب و ايده آل است، نرسيد.
قطعاً توقع و ايده آل هيچ برنامه سازي داشتن مخاطب کمتر نيست اما گاهي لازم است که يک قشري از مخاطب از يک سو، جهت نهادينه شدن فرهنگ پذيري فشار وارد کنند که در شب شيشه يي از سوي جامعه هنري خيلي مثبت و با تعاملي خوب به فرهنگ جامعه تزريق شد و ثابت کرد که هنرمندان ما نقدپذير هستند و به نقدهاي تند و تيز هم پاسخ مي دهند اما در مثلث شيشه يي قضيه از سمت ديگري گام برمي دارد تا طيفي از فعالان اجتماعي و فعالان سياسي هم به فضاي فرهنگي نقد کمک کنند. در حقيقت اين جهت فلش تاثيرگذاري است که تغيير کرده، يعني ما در شب شيشه يي با يک عده و در مثلث شيشه يي با يک عده ديگر هدف واحدي را دنبال مي کنيم که نهادينه کردن فرهنگ نقدپذيري است.
- به نظر مي رسد در برنامه هاي زنده تلويزيوني، چه برنامه هاي ترکيبي و چه از نوع برنامه هاي شما، خط قرمزهاي پيش بيني نشده يي مانع از اين مي شود تا برنامه سازها بتوانند ايده آل خود را ارائه دهند. براي مثال، همين مثلث شيشه يي ، در شروع خيلي محکم قدم برمي داشت اما کم کم حالت محافظه کارانه و ساکن به خود گرفت.
من جواب خيلي صريحي به شما مي دهم تا هر نوع سوءتفاهمي برطرف شود. براي برنامه مثلث شيشه يي، خط قرمزهاي سازمان و مسوولان بسيار شناخته شده و معقول تر از خط قرمزهايي است که بخشي از مخاطبان ترسيم مي کنند. من به عنوان شخصي که در صدا و سيما فعاليت مي کنم با خط قرمزهاي اين سازمان خيلي راحت ترم تا با فرهنگ جديدي که به تازگي بين بخش هاي جامعه نهادينه شده است. منظور من صرفاً گروه هاي سياسي نيست. متاسفانه قشرهاي مختلفي از جامعه خط قرمزهاي پررنگ تر سر راه ما مي گذارند. ما در بحث هاي پزشکي و صحبت هايي که در رابطه با جوانان داشتيم با عکس العمل هاي عجيب و تندي روبه رو شديم. من، رضا رشيدپور خط قرمزهاي سازمان را به خوبي مي شناسم. خط قرمز سازمان صدا و سيما حفظ منافع ملي کشور است و من نيز به عنوان يک ايراني به اين قضيه پايبندم اما واکنش هاي منفعلانه يي که گروه هاي مختلف اجتماعي، فرهنگي و گاه سياسي نسبت به بحث ها نشان مي دهند روي ذهنم تاثير گذاشته است.
- مثلاً اين شايعه که بعد از گفت وگوي شما با آقاي کروبي، براي برنامه شما مشکلي پيش آمده بود، حقيقت نداشت.
اول از همه در مورد صحبتم با آقاي کروبي بايد بگويم که انساني بسيار انتقادپذير هستند. قبل از برنامه هم از ايشان اجازه گرفتم که مي توانم نقد صريحي داشته باشم و در جواب پاسخ دادند که هر سوالي مايليد مي توانيد از من داشته باشيد.
- من منظورم اين بود که از طرف گروه سياسي خاصي يا خود سازمان در رابطه با اين گفت وگو مشکل پيش نيامد.
- پس علت اينکه بدون اطلاع قبلي، چند روزي برنامه زنده شما روي آنتن نرفت کاملاً تصادفي بود.
بله، يک سفر ضروري به خارج از کشور داشتم و دوباره به اين اشاره مي کنم که خط قرمزها را بايد در جامعه دنبالشان گشت و اصلاح کرد. البته مردم حق دارند در فضاي موجود از هر اتفاقي برداشت هاي مختلفي بکنند. اما احساس مي کنم آستانه تحمل ها خيلي پايين آمده است و من آستانه تحمل صدا و سيما را چند سر و گردن بالاتر از جامعه مي بينم.
- انتخاب مهمان هاي برنامه با شخص شماست؟
ما يک اتاق فکر داريم که با نظر هم يک ليست از مهمان ها را انتخاب و به ضرورت زمان و با توجه به مناسبت ها از آنها دعوت مي کنيم.
- شما به اتاق فکر اشاره کرديد، يک اتاق فکر موفق جايي است که چند فکر متفاوت و ديدگاه هاي مختلف با تعامل به يک نظر واحد برسند. اما در مورد مثلث شيشه يي به نظر مي رسد همه پيرو يک فکر واحد هستند يا فکرهايي کاملاً متضاد که به تناقض مي رسند. مثلاً در مورد همين انتخاب مهمان؛ بعضي از مهمان ها فرسنگ ها با مطلوب يک برنامه تلويزيوني فاصله دارند يا آنقدر حضورشان سنگين است که مناسب يک برنامه تخصصي است و گاه فقط مي توان به صحبت آنها لبخند زد که باز هم در شأن برنامه شما که مي گوييد با هدف بالابردن سطح فرهنگ نقدپذيري جامعه است همخواني ندارد. براي نمونه اول مي توان از حضور خانم چيستا يثربي و در مورد دوم آقاي فيروز کريمي نام برد.
بله، ما گاهي از چهره هايي استفاده مي کنيم مثل خانم چيستا يثربي که براي مخاطب اهل هنر، ادب، تئاتر و ژورناليسم بسيار جذاب است يا اينکه مهماني داريم مثل آقاي کريمي با يک برنامه انرژيک. در نظر داشته باشيد يک برنامه 70 دقيقه يي لازم است گاه به بحث هاي عمقي و گاه به جذابيت هاي ظاهري توجه داشته باشد.
- به نظر شما اين موجب تزلزل در ريتم برنامه هاي شما نمي شود؟
خوشحالم که شما به ريتم برنامه اشاره مي کنيد. اتفاقاً من از اين ريتم برنامه راضي هستم. شايد ما در بعد هارموني هنوز به کيفيت لازم نرسيده ايم که تلاش خواهيم کرد در برنامه هاي بعد به آن نزديک تر شويم تا اين هارموني در کنار همين ريتم بتواند به جذابيت برنامه اضافه کند. اما يک مساله يي را هم بايد گوشزد کنم که همه برنامه هاي تاک شو در دنيا اين طور نيستند که بتوانند مسلسل وار مهمان هايي را دعوت کنند که جذابيت هاي کامل داشته باشند. شما تصور کنيد، تعداد چهره هاي جذاب براي مردم چند نفر هستند؟ مثلاً ما در عبور شيشه يي 70 چهره و در شب شيشه يي از 80 چهره دعوت کرده ايم. مگر چند چهره جذاب و مردمي ديگر وجود دارد که بتوان آنها را به برنامه دعوت کرد. گاهي هم بايد با در نظر گرفتن ريتم و هارموني به مخاطب فرصت داد تا جذب بحث برنامه شود. مثل ديشب که مهمان ما يک خلبان بود و موضوع حادثه هواپيماي اصفهان که به اين بهانه به بحث و گفت وگو در رابطه با سفرهاي هوايي پرداختيم و به رغم اينکه مهمان برنامه چهره آشنايي نبود اما برنامه جذابي شد.
- کاملاً حق با شماست و من يک بحث خوب و جذاب را هم به تعبيري مهمان مناسب براي برنامه شما تصور مي کنم. از اين بحث که بگذريم انتقادي که به برنامه مثلث شيشه يي وارد شده اين است که به نظر مي رسد بعضي از گفت وگوهاي شما برنامه ريزي شده است مثل گفت وگو با مهران مديري که سوال و جواب ها هماهنگ شده به نظر مي رسيد به خصوص اشاره به محمدرضا شريفي نيا و حضورش در مرد هزارچهره.
در مورد گفت وگو با مهران مديري و به خصوص موضوعي که به شريفي نيا اشاره شد، از آنجا که اين سوال مکرر از من شده بايد بگويم اين قراري بود بين من، مهران مديري و محمدرضا شريفي نيا و از قبل هم هماهنگ شده بود، به اين ترتيب که قرار شد مهران مديري موقعيتي را خلق کند براي جذاب تر شدن برنامه و اين فکر که رضا رشيدپور و مهران مديري با هم تباني کرده بودند تا محمدرضا شريفي نيا را بکوبند اصلاً صحت ندارد. هر سه ما با هم دوست هستيم. من با مهران مديري هيچ قرار خاصي نداشتم. دقيقاً روز سيزدهم فروردين که آخرين سکانس «مرد هزارچهره» ضبط مي شد از او خواستم تا در قسمت هشتم، نهم برنامه من شرکت کند و او نيز پذيرفت.
- حالا يک سوال از شما مي پرسم که در کنار پرسش قبلي بتوانيم به يک نتيجه يي برسيم. آيا شما با من هم عقيده ايد که يکي از سردترين برنامه هاي شما گفت وگو با «رامبد جوان» بود. شما دليل آن را چه مي دانيد تا من هم نظر خودم را بگويم.
در يک برنامه زنده که دوتا صندلي روبه روي هم قرار گرفته و سه دوربين هم روشن است، همه چيز به دونفري که روي آن صندلي ها و روبه روي دوربين قرار گرفته اند بستگي دارد. اين يک امر طبيعي است که مجري عامل صددرصد نباشد. اصلاً قرار هم اين نيست و يک بخش از جذابيت هاي برنامه و گفت وگو مربوط مي شود به خود مهمان که مي خواهد از فرصت آنتن استفاده کند يا خير.
- حالا اجازه بدهيد من هم نظر خودم را بدهم. وقتي شما در يک برنامه زنده و در شرايطي خاص در چهارگزينه يک نظرخواهي از «هيچ کدام» به عنوان يکي از فرصت ها استفاده مي کنيد در حقيقت فکر مهمان را مغشوش کرده ايد. حتي اگر قرار باشد انتخاب اين گزينه درصد پايين هم داشته باشد باز هم واقعيتي شکننده است. اگر شما اين ريسک را موجب جذابيت بيشتر مي دانيد، چرا براي ديگران اين هيجان را انتخاب نکرديد. مثلاً سوال نظرسنجي آقاي فيروز کريمي دو گزينه مربي و مدير را شامل مي شد، آيا هيچ کدام در اين پرسش جايي نداشت. فکر نمي کنيد مخاطب حق داشته باشد اين را با ديده شک نگاه کند و از طرفي مهمان هم حق داشته باشد تا سرد برخورد کند.
من در مورد مهران مديري هم چهار تا از کارهايش را به نظرخواهي گذاشتم و اتفاقاً آخرين کار او کمترين درصد را شامل شد.
- اما از گزينه «هيچ کدام» استفاده نشد و در حقيقت اين نظرسنجي محکي بود بر کارهاي مهران مديري که او خود با هوش و ذکاوتي که دارد از آن به خوبي آگاه است. بار ديگر نظرم را تکرار مي کنم «هيچ کدام» گزينه سختگيرانه يي است مگر اينکه آفتاب بر همه يکسان بتابد.
مسلماً عمدي در کار نبوده اما شايد لازم باشد تا از اين به بعد بيشتر دقت کنيم.
- سوال ديگر من اينکه به عنوان فردي که خودم در زمينه مصاحبه فعاليت دارم، سخت ترين گفت وگو را در مقابل رجال سياسي مي دانم و فکر مي کنم خيلي ها نيز با من هم عقيده اند. اما شما با افراد سياسي به مراتب راحت تر و بي پرواتر و از همه مهم تر مسلط تر هستيد. از نظر من در اين مواقع شما خود رضا رشيدپوريد که مي توان از گفت وگو و پرسش و پاسخ تان لذت برد. اما در مقابل هنرمندان معذب به نظر مي رسيد. مثلاً شما که به راحتي با آقاي هاشمي هم کلام مي شويد چرا بايد روبه روي محمدرضا گلزار تا اين اندازه مضطرب باشيد يا اينکه تمام وجودتان شعف حضور او باشد.
قطعاً حضور محمدرضا گلزار براي من بسيار مهم بود و به اين دليل که دوست هنرمندي در شب هاي آخر برنامه مهمان ما بودند و بعد صفحه اول يک روزنامه را اختصاص دادند به اينکه «سينماگران، برنامه شب شيشه يي را تحريم کرده اند» و حضور محمدرضا گلزار به عنوان يکي از چهره هاي شاخص سينما در شب آخر شب شيشه يي پاسخ مناسبي به اين ادعا بود. من از ديدن محمدرضا گلزار ذوق زده نمي شوم چرا که با او رابطه فاميلي نزديکي دارم و هميشه مي بينمش. اما از اينکه حضورش موجب شد تا آن جو کاذب از بين برود بسيار خوشحال بودم و از آنجا که معمولاً احساساتم را پنهان نمي کنم و اهل ژست هم نيستم مخاطب نيز حال مرا فهميده بود.
- و صحبت آخر شما.
من تعجب مي کنم اگر فرهنگ نقدپذيري بين افراد تحصيلکرده مثل پزشکان، خلبانان و روشنفکران وجود ندارد چطور انتظار داريم که قشر سياسي جامعه ما نقدپذير باشند. ما ايراني ها از «خليفه الله» بودن فقط «ستار العيوب» بودنش را به ارث برده ايم. ما تا همديگر را نقد نکنيم نمي توانيم انتظار داشته باشيم که سياستمداران ما شفاف صحبت کنند. جالب اينکه همان کساني که ژست روشنفکري مي گيرند، وقتي مي خواهند از برنامه من انتقاد کنند، چندين ويژه نامه چاپ مي کنند بدون اينکه نظر خود مرا به عنوان تهيه کننده اين برنامه بپرسند، در حالي که من براي نقد يک موضوع و براي شفاف سازي آن از متخصصان همان مورد خاص دعوت مي کنم تا نقدي منصفانه داشته باشم. اين خود ما هستيم که به دور خود پيله بسته ايم. مطمئن باشيد مثلث شيشه يي يا اين پيله را خواهد شکست يا تمام مي شوم شبي، فقط به من اشاره کن.

کمی درباره ی ژوله، کسی که این روزها مشغول نوشتن فیلم نامه ی اولین سینمایی مدیری ست!
اگر خواننده مجله ی چلچراغ هستید او را می شناسيد. اگر هم نه که حتمآ از طریق سریال های اخیر مهران مدیری با او آشنا شدید. او کسیست که قرار است فیلمنامه ی اولین فیلم سینمایی مهران مدیری را بنویسد وچشم همه ی ما به دستان اوست!
او کسی نیست جز امیر مهدی ژوله.

او درباره ی فیلمنامه نخستین سینمایی مدیری اینچنین می گوید:
اين فيلمنامه از مضمونی ترسناك اما پر از شوخی برخوردار است كه با طرح ابتدايی كه برای اولين فيلم بلند آقای مديری داشتيم، كمی متفاوت است.
در ابتدا حدود 30-40 سكانس از طرح اوليه را نوشته بودم ولی من و آقای مديری از آن راضی نبوديم و به نظرمان يك چيزی كم داشت كه بلاخره آن را پيدا كرديم.
پس از اين بايد طراحی شخصيتها و تعريف از آن ها را مجدد داشته باشم و شروع به نگارش اصلی متن كنم.
برنامه ما اين بود كه نگارش فيلمنامه در خرداد ماه به پايان برسد و من فيلمنامه را تحويل بدهم، ولی به دليل گرفتاریهايی كه داشتم، اين كار به تأخير افتاد.
نوشتن اين فيلمنامه بايد در اسرع وقت به پايان برسد و فكر می كنم در نهايت تا دو ماه ديگر و اواسط تابستان نگارش آن تمام شود.
براين اساس، اين فيلم ترسناك با لحظاتی كميك ساخته می شود و هنوز نام مشخصی ندارد.

او درباره ی خود مهران مدیری، فضای کار کردن با او و ... می گوید:
من مديری را هميشه خيلی دوست داشتم. يعنی همين الان بعد از چند سال كار كردن با او هنوز هم شيفتهوار به مهران مديری و بازیهايش نگاه میكنم.خودش را خيلی دوست دارم و به شخصه برايش احترام خاصي قائلم.
ما با كارگردانهاي ديگر هم كار كمدی و طنز كردهايم، اما اصلاً كار در نيامده به شكل كارهايی كه با مهران مديری كردهايم. در كار، مهران مديری حضور پررنگی دارد و به همين خاطر بيننده اول می نشيند كه مهران مديری را ببيند و اينطوری می شود كه اسم مهران مديری خودش می شود 80 درصد بيننده و اين خيلی به ما كمك می كند كه با تكيه بر متنها بتوانيم يك كار آبرومند به بيننده ارائه دهيم. برای من كاركردن با او تجربه خيلی خوبی بوده. همان موقع كه با مهدی مظلومی كار می كرديم نمی توانستيم حرف همديگر را بفهميم. پيمان قاسمخانی به من می گفت كه تو ساخته شدی برای كار با مهران مديری. چون كارش شوخی محور است و خيلی شوخی را خوب می فهمد و در می آورد. هنوز مهران مديری بازيگر محبوب من است.

متن زیر چكيده ای است از دست نوشته ی ابراهيم رها در باره ی امير مهدی ژوله نويسنده ی مجموعه ی دست نوشته های يك كودك فهيم.

او روزی آدم مي شود
يكی از روزهای آخر بهار سال 81 بود كه من جانداری به نام امير مهدی ژوله را ديدم.
او شبيه ميله ی پرچم بود. او فكر می كرد يك ورزشی نويس است. اما اشتباه می كرد؛ نبود، عمراً.
او يك طنز نويس بود؛ اين را خودش هم نمی دانست. يعنی عقلش نمی رسيد كه بداند. برای همين هم شروع كرد به نوشتن مطالب ورزشی و به اين ترتيب او هم مثل بقيه در زندگی اش يك راه اشتباه را ادامه داد.
مطالب ورزشی او در چلچراغ چاپ می شد و خودش كلی احساس می كرد دارد ورزشی نويس بزرگی می شود، اما نمی شد.
يك روز يك مطلب نوشت به اسم يادداشت يك كودك فهيم. قرار بود اين ستون در طول مدت جام جهانی به چاپ برسد. رسيد. خوب بود. خودش اين طور فكر نمی كرد بس كه خنگ بود. گفتم بيا و يك بار توی عمرت واقعاً فهيم باش و اين ستون را حفظ كن. ستون، تبديل به ستونی ثابت شد. رفته رفته طرفدار و هوادار و ... حتی خواستگار پيدا شد. او به تدريج از صورت يك ميله پرچم تبديل به يك چهره ی جهانی شد. من از او ذوق می كردم. وقتی در مراسم شب چله چلچراغ مردم چند كيلو وات ساعت برايش دست زدند، از اينجا تا شابدالعظيم احساس خرسند مدارانه ای به من دست داد!

خب، حالا من چند تا از داستان های "یادداشت های یک کودک فهیم" رو که تو چلچراغ چاپ شده براتون می نویسم، تا اگه با قلم ژوله آشنا نیستید کمی آشنا شوید! داستان هایی که چند وقتیه ازشون خبری نیست. خودتون که میدونید، آخه سر نویسندش فعلآ شلوغه!

استامينوفن خيلي مي چسبد!
سلام. رمضان می باشد و من خيلی خشنود می باشم. بابايم شيرينی خوشمزه ای خريده است كه نام آن زولبيه و باميا می باشد! باميا كه گردالوی آن باشد خيلی خوشمزه می باشد، خيلی عشقولی می باشد و در اثر فشار دادن، ريق شيرينی از آن خارج می شود.
ما همگی روزه می باشيم ولی كله روزه ی من گنجشكی می باشد. من می توانم به علت فنقلی بودن، هر روز يك ساندويچ گوشت كوبيده با سس هزار جزيره بخورم. با اينكه همه جای مادر بزرگم اوف می باشد اما روزه اش را می باشد. تازشم خواهرم هر روز پوستر نيكبخت را از ديوار مي كند و بعد از افطار می چسباند.
الان ساعت خيلی مانده به افطار می باشد و دل من قنج می رود. پفك من در يخچال می باشد تا قرچ قرچش بيشتر شود. من يواشكی سراغ يخچال می روم، در آشپزخانه را هم می بندم كه خدا نبيند، بعد از اينكه پفكم را در يخچال تماشا كردم، از آشپزخانه خارج می شوم. خواهرم كه مواظب من بوده است يك عدد بوسم می كند، از بس با ايمان می باشم. من خيلی خوشم می آيد چون او نمی داند ديدن دندان مصنوعی مادر بزرگم در يخچال اشتهای مرا كور كرد!
دم افطار می باشد، عمويم به خانه ی ما حمله ور شده است. او خيلی روزه می باشد، دهانش هم اصلاً بوی پيتزا نمی دهد.
بعد از افطار خيلی تيليويزيون می چسبد. سه كانال فلسطينی ها را نشان می دهند، در عوض سه كانال ديگر اسرائيلی ها را نشان می دهند! بابايم می گويد: آنتن ما در سرزمين های اشغالی افتاده است! من و ممد فرنگيز خانم اينا خيلی فلسطين دوست می داريم، هميشه برای كمك به آنها در صندوق صدقات سنگ می اندازيم!
اين يكی كانال جشن رمضان می باشد. به مناسبت اين ماه آبروی افراد را در طبق اخلاص گذاشته اند! بدهكار ها و بدبخت ها را يكی يكی جلوی تيليويزيون می آورند تا بغض كنند و ما جشن رمضان باشيم. سر همه درد مي كند. بابايم می گويد: بعد از اين همه برنامه های خوب، استامينوفن خيلی می چسبد. من هم به خانه ی ممد فرنگيز خانم اينا مي روم تا اصلاً ماهواره نگاه نكنم.

موضوع انشا: ماهواره چه ميباشد؟
اكنون قلم در دستان كوچولويم گرفتهام و با سلام خدمت خانم معلم خيلی عزيزم، انشای خود را درباره اين كه پس ماهواره چه می باشد، آغاز می كنم. ماهواره در بزرگ قابلمهای می باشد كه وود وودكی در وسط آن قرار داشته و به صورت يواشكی عكس آدمهايی را نشان می دهد كه از بس نمی دانند ما آنها را تماشا می كنيم، هيچی سرشان نكردهاند. معمولاً ماهواره را روی پشت بام خانه ممدفرنگيز خانم اينا قرار می دهند و به وسيله آن قرتی می شوند. تصاوير آن توسط باد و پارازيت كه بابايم هميشه ميگويد «وسط حرف من ول نكن» خراب می شود. اما برنامههای آن چه می باشد.
برنامههای ماهواره ممد فرنگيز خانم اينا به چند دسته تقسيم می شود كه اول آن «درمانگاه تخصصي شب خيز» باشد كه در آن دكترها می نشينند و مردم به جای اين كه خيلی زحمت بكشند و تا دكتر بروند، زنگ می زنند و می گويند كجايشان درد می كند و به اين وسيله جايشان خوب می شود. در اين برنامه يك «تی مجری» هم باشد كه هی براي مردم خنده در می كند. بابايم هميشه می گويد: «پيامهای بازرگاني برای اين خوب می باشد كه آدم بين تماشای تيليويزيون، دستشويی برود» ولي پيامهای اين برنامه آن قدر می باشد كه آدم بين دستشويی رفتن، برنامه هم تماشا می كند! و زندگی در اين برنامه خيلی شيرين می باشد.
يكی ديگر آن، برنامه «حسنی بده، بد، بد» می باشد كه مادربزرگم می گويد: «قديمها آوازهای مجری آن در خط شوش ـ ورامين خيلی طرفدار داشت». ولی حالا به جای بشكن زدن، داد می زند و هی به مردم می گويد كه شعار بدهند تا دموكراسی باشد كه دوباره بشكن بزند. آقای داد خيلی وطن دوست ميدارد و هفتهای سه بار برای آن گريه ميكند و بعد كه احساسات آدم يكجوری شد، شماره حساب برنامهشان را اعلام مي یكند كه پول داشته باشد باز هم گريه كند!
يكی ديگر از برنامههای مهم اين كانال، ميزگردی ميباشد كه دو عدد فوفول گربههای سياه باشند و «بگو منو كم داري بگو» می خوانند كه خيلی برای دموكراسی مفيد باشد.
كانال ديگر آن «تپش تپش وای از تپش وای از دل ديوونه» می باشد كه همان برنامه خانواده خودمان باشد و در آن آشپزی و نرمش ياد می دهند و خواهر ممد هر روز پای آن می نشيند و شينيون و بيگودی و دكولوره از آن ياد می گيرد. آدمهای فقير بيچاره حيوانكی هم كه خيلی بچه دارند و بيكار می باشند و شام ندارند كه بخورند، به آن زنگ می زنند و بدبختی شان را با مردم جهان در ميان می گذارند و آقای مجری بعد از اين كه فين ميی كند، می گويد: «آقای خاتمي! اين وضع مردم ماست!» و من هيچ وقت نمی دانم ما كه غيرفقير باچاره ناحيوانكی و باكار می باشيم و شام هم قيمه ريزه داريم، چطور پول نداريم ماهواره بخريم و به آن زنگ بزنيم!
يكی ديگر آن، كانالی می باشد كه هی قطع می شود، هی وصل می شود، چون خيلی بی پول می باشند از بس بلد نمی باشند قبل از اعلام شماره صاحب، خوب برای وطن گريه كنند. صاحب آن مهندس «درخت» باشد كه دركنار خانواده مهربانش برنامه را اجرا ميكنند.
خانم جوانی كه مادربزرگم ميگويد همسن او می باشد، همسر خانواده باشد و مادربزرگم ميگويد قديمها تبليغ دستمال كاغذی و در فيلمهای خوب خوب بازی می كرد و خيلی گرمايی بود و تنش به لباس حساسيت داشت!» خانم همسر خيلی به سياست آگاه می باشد و همه تفسيرهای همسايههای ما هنگام سبزی پاك كردن را بلد می باشد.
بابای ممد هنگام اين برنامه هميشه كنترل تيليويزيون را در دست می گيرد كه يك وقت خانم همسر وسط مبارزه سياسی گرمش نشود.
دختر خانواده هم آهنگهای درخواستی برنامه می باشد، كه به درخواست مردم حركاتش برای آنها موزون باشد و اين گونه دموكراسی آزاد می شود.
برنامه ديگر ماهواره ممد اينا كه «جام» «اش» «جم» باشد يك آقای خيلی دكتر دارد كه در دانشگاه پارك دانشجو رشته «بلالوژی» خوانده و خيلی پولدار می باشد و همه مردمهايی كه كمبود محبت دارند به اين برنامه زنگ می زنند كه آقای دكتر قربانشان برود و فدايشان بشود.
اين كانال يك قنبری هم دارد كه رمانتيك برنامه باشد و هر روز به مدت دو ساعت از خودش تشكر می كند.
اما مهم مهم اينها «آزادی» می باشد كه خيلي بدآموزی باشد، از بس مجریهای آن يكی يكی ميآيند فحشهای جديدی را كه ياد گرفتهاند برای مردم تعريف می كنند.
يك مجری آن كه سبيلهايش را ميزامپلی می كند، خيلی بامزه باشد و هفتهای دوبار از حرص و جوش سكته می كند و آن قدر مادربزرگش در دهانش فلفل نريخته كه هی دروغ ميی گويد. همين پريشب هفته پيش ممد فرنگيز خانم اينا گفت كه آقای سبيل گفته، مخالفان تيليويزيون را گرفتهاند. ولی ما نفهميديم كه چرا مخالفان هم برايمان «مسافری از هند» و تام و جری و گفتوگوی خبری پخش ميكردند!
اما نتيجهگيری كه خودتان گفتيد چهار نمره دارد، يكی اينكه شجاعت. يعنی اينكه آدم شجاع می تواند از راه دور دور و به وسيله در قابلمه و فحش و حركات موزون دموكراسی بكند و به مردم بگويد بوق بزنيد و جيغ بزنيد و كتك بخوريد كه حقوقش سر وقت باشد، دوم اينكه دمای ماهواره خيلی گرم و پارچه خيلی گران و كم باشد.

حرف های عشقولانه ی یک کودک
با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،
ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می آیی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی غنج می رود.
آن روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با آن کت شلوار مسخره اش خوشت می آید.
من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس آقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود.
من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می آوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. آن یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان آمدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از آجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و آقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!''
تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....! خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!''
من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد آموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه!!...ه

يك نفر بابايم را طلاق بدهد
موضوع انشا: بزرگترين آرزوي شما چه ميباشد؟
ممد فرنگيزخانم اينا با آن كت و شلوار مسخرهاش می خواهد بزرگ ترين پاستيل دنيا را داشته باشد. چنگيز دوست دارد در آينده دكتری ، مهندسی يا چيز به درد بخور ديگری بشود. صمد آرزو ميكند برود دريا كه شمال را از نزديك ببيند و هر كس يك چيزی و يك آرزويی.
آقاي معلم ميگويد: «حالا كودك فهيم انشايش را برای ما بخواند.»
من پای تخته می روم. آقای معلم می گويد: «من فكر می كنم كودك فهيم با داشتن اين پدر قهرمان و عقشولي كه همه آرزوی داشتن آن را دارند و ازبس شجاع می باشد، از هيچ كس نمی ترسد و اينقدر چيزهاي خوب و كارهاي خوب دوست می دارد در حالي كه كارهای بد دوست نمی دارد و اينها، هيچ آرزویی نداشته باشد.» همه بچهها مثل بز سر تكان می دهند و آن را تأييد می نمايند. من لبخند مهرباني می زنم كه يعنی پوزخند. و انشای خود را آغاز می نمايم:
«به نام خدای عقشولی و مهربان كه دوستدار همه كودكان فهيم و حيوونكی و تنها می باشد. بزرگترين آرزوی من اين می باشد كه خدای مهربان به من و مادربزرگم و خانواده ما و خانه ما رحم نمايد و خوشبختی و خوشحالی و حتی شادابی به خانه ما بازگردد و ما اينقدر افسرده و بی حال و نگران و اينجوری نباشيم و آن، اينجوری می شود كه اولاً خدا يك كاری كند كه بابايم دروغ نگويد يا اقلاًندش كم دروغ بگويد يا يواش دروغ بگويد يا اينكه بعد از دروغ گفتن خجالت بكشد يا شرمنده بشود. كاش خدا يك كاری كند كه وقتی بابام دروغ می گويد مثل پينوكيو دماغش يا چيزی دراز شود كه همه ببينند و خودش ببيند كه همه می بينند، آن وقت شايد خجالت بكشد.
دوم اينكه بابايم رياضیاش خوب بشود. آنقدر خوب بشود كه به خود يك نفرش نگويد «ما»، وقتی می خواهد با همسايهها داد و بيداد كند. به خودش و خواهرم كه دو نفر می باشند نگويد «همه»، وقتی می خواهد تصميمش را به ما مجبور كند. و به من و مادربزرگ و عمويم كه بيشتر خانواده می باشيم، نگويد «چند نفر كم»، وقتی می خواهد حرف ما را گوش نكند.
سوم اينكه حالا كه بابايم اين قدر پول درمی آورد و با آن می شود مادربزرگم را دكتر برد و به درس و مشق خواهرم رسيد و برای عمويم كار پيدا كرد و يك غذای گرم خورد و لباس تميز پوشيد و من هم پاستيل نخواستم، پس چرا نميشود؟ يعني كاش بابايم اين قدر پولهايش را دور نمی ريخت و اين قدر شارژ ماهيانه همسايههايی را كه با بابای ممد فرنگيزخانم اينا بدند، نمی داد كه حال او را بگيرد و از اين كارها.
و كاش ما می دانستيم كه اين پولهايی كه درمی آورد چرا حساب پسانداز مسكن كودك فهيم نمی شود كه من پسفردا زن بگيرم و ايدز نگيرم و خواهرم جهيزيه داشته باشد و مادربزرگم و عمويم و همه.
چهارم اينكه كاش بابايم بين خواهرم كه او را عقشولی خانواده نموده و پاچه او را می خاراند و من كه او را هيچی ننمودهام و پاچه خودم را می خارانم فرق نگذارد و پول توجيبی من را به او ندهد و به خاطر او به پس گردن من نزند و من راضی نمی باشم.
پنجم اينكه وقتی بابايم حواسش نيست و سرش به ديوار می خورد يا وقتی سوراخ حمام می گيرد يا اينكه خواهرم عطسه می نمايد يا وقتی غذا را می سوزاند يا آششور می شود يا اينكه كولر خراب می باشد، به عقشولی های قبلي خانواده فحش ندهد و حرص نخورد كه چرا نيكبخت پولدار بوده يا اينكه گلزار خوشگل می باشد و هی به آنها دری و وری نگويد از بس گناه دارند و تقصير آنها نمی باشد.
ششم اينكه اين قدر نترسد كه ما چی تماشا ميكنيم و چی ميخوانيم و به چی گوش می نماييم كه يك وقت بدآموزی باشد. از بس كه ما خودمان می فهميم و گوسفند نمی باشيم و برود خودش را خوبآموزی كند كه از او ياد بگيريم و اينقدر اذيت ننمايد.
هفتم اينكه يك كم سختیها را كم نمايد و ما قول می دهيم كه پررو نشويم. بدينگونه كه يك كم غذا داشته باشيم برای خوردن و اين قدر آزاد باشيم كه از هر جای خانه دلمان خواست راه برويم و همه به اندازه كافی دستشويی بروند و هر وقت تشنه شديم آب بخوريم و از اين كارها.
و آخر از همه و مهمتر از همه اينكه بابايم اينقدر دعوايی نباشد و گول هيكلش را نخورد و همسايهها را شير ننمايد كه حال ما را بگيرند و با همه همسايهها دوست باشيم و ساختمان آرام باشد كه وقتی همسايهها من را می بينند بگويند: به به كودك فهيم و نگويند: اه اه پسر بابای كودك فهيم. و اينقدر در ساختمان دعوا نباشد از بس اگر دعوا شود كودكان اول از همه می ترسند و دلشان می شكند و بغضشان می تركد و يك وقت گريه می كنند و اگر چوب توی سر آنها بخورد چی؟ و پس كی يك روز دكتر بشود و زن بگيرد و ايدز نگيرد. همش همين بود. اين بود انشای من.»
همه به صورت هاج و واج و يك جوری نگاه ميكنند. آقای معلم ميگويد: «آفرين، به اين می گويند يك طنز واقعي. خيلی شوخیهای خوبی می داشت ولی كودك نبايد اين شوخیها را جلوی همه بنمايد از بس ممكن است بعضیها خدای نكرده باور كنند كه اينها راست میباشد.»
همه بچهها مثل بز تأييد می نمايند. من اشكهايم را پاك می كنم و آرام سر جايم می نشينم و به اين فكر می كنم كه كاش بند نافم پاره می شد كه نبودم يا كاش مادرم زنده می شد و بابايم را طلاق می داد كه نبود يا حالا كه نمی شود پس كاش خدا همه كودكان را بغل نمايد.

باباي كودك فهيم، دشمن هر پول و حليم
كي ديده ازت بهتر؟!
سلام. چند روز قبل از ديروز يك چيزهايي شد كه من خيلي درد دلم آمد و امروز آن را به شما ميگويم.
چند روز قبل از ديروز
بابايم در حالي كه جوراب شيشهاي سفيد، شلوار مشكي، پيراهن و كاپشن پوشيده، همه ما را در اتاق هال جمع ميكند تا براي ما صحبت نمايد. مادربزرگ گردالويم ميگويد: «چرا توي خانه كاپشن پوشيدهاي مادر؟» بابايم در حالي كه اخم كرده، ميگويد: «براي اينكه دوست ندارم مثل باباي ممد فرنگيزخانم اينا. كت بپوشم.» من نميدانم اين داراي چه ربطي به آن ميباشد، ولي ميگويم: «باباي مهربانم، شلوار مشكي با جوراب سفيد شيشهاي بدننما سِت نميباشد.» بابايم ميگويد: «آخه جوراب صورتي شيشهايام كثيف ميباشد.»
آدم نميداند خجالتش را كجاي دلش بگذارد. خواهرم ميگويد: «لذت ميبريد كه پدر چه پاسخگو ميباشد؟» ما بيشتر لذت ميبريم كه خواهر چه پاچهخار ميباشد.»
بابايم بعد از آنكه نيم ساعت درباره مزاياي اخلاقي خودش و اين كه نيكبخت «چپ» پا بوده در حالي كه او «راست» پا ميباشد و گلزار بيخودي خوشگل بوده، در عوض او نميباشد، براي ما صحبت ميكند: «از آنجايي كه من پدر خانواده ميباشم، ميخواهم قوانين جديد خانه را كه براي بهبودي خانه و آسايش همه و خوبي و خوشي و نكردن كارهاي بد و اينها ميباشد بيان نمايم.»
بابايم يك عدد آرغ ميزند و ادامه ميدهد: «اول اينكه از اين به بعد، كودك و خواهرش ديگر اتاق ندارند و اعضاي خانواده به صورت همگي در هال ميخوابند.» او با ديدن چشمان از حدقه گرد شده ما توضيح ميدهد: «يكي از مهمترين چيزهاي خانواده داشتن اتاق و سرپناه به صورت عادلانه ميباشد. ما به اندازه همه در اين خانه اتاق نداريم و پول هم نداريم كه خانه بزرگتر بخريم و عرضه هم نداريم كه پول دربياوريم. پس از آنجايي كه نميتوانيم همه به يك اندازه اتاق داشته باشند، همه بايد به يك اندازه اتاق نداشته باشند.» مادربزرگم ميگويد: «وا» من ميگويم: «من وسط ميخوابم، چون از سوسك ميترسم» اما خواهرم كه از خوشحالي در پوستش جا نميشود، شعار ميدهد: «باباي كودك فهيم، دشمن هر پول و حليم.»
بابايم براي جمعيت خواهرم دست تكان ميدهد. بعد هم يك لنگه جورابش را درميآورد، توي جيبش ميگذارد و ادامه ميدهد: «از اين به بعد پول توجيبي مجاني تعطيل ميباشد. از اين به بعد هم هر كس ميتواند روزي سه ليوان آب بخورد، روزي دو ساعت برق روشن كند و روزي يك بار دستشويي برود.» مادربزرگ گردالويم ميگويد: «مادر من تكرر ادرار دارم.»
بابايم ميگويد: «من ميدانم كه بعضيها به اينجوري راضي نميباشند، ولي نظرخواهي خواهر كودك فهيم نشان داده 97 درصد اعضاي خانواده با صرفهجويي موافق ميباشند.» او با ديدن نگاه خيره ما ميگويد: «كي مخالف ميباشد؟» من، مادربزرگ و عمويم دستمان را بالا ميبريم، بابايم ميگويد: «ديديد؟» راست ميگويد ما سه درصد بيشتر نميباشيم.
بابايم دستش را در دماغش مينمايد، ولي شانس نميآورد و بعد از سه دقيقه دست خالي بازميگردد. او ادامه ميدهد: «اما در عوض همه شما آزاد ميباشيد. من از آن باباهايي نميباشم كه به همه كارهاي فنقلي شما كار داشته باشم. من براي انجام دادن كارهاي مهمي اينجا ميباشم.»
مادربزرگم به من كه توي بغلش نشستهام ميگويد: «باز خدا خيرش بدهد.»
عمويم با اجازه از بابايم ميگويد: «اما قوانين آزادي. همه ميتوانند به صورت آزادانه نفس بكشند و به صورت آزادانه سريالهايي را كه صلاح ميباشد، تماشا نمايند. در ضمن كودك ميتواند به صورت آزادانه موهايش را يك طرفي شانه كرده و آن را با تف حالت دهد. خواهر كودك فهيم هم ميتواند به صورت آزادانه كليه مانتوهاي مادربزرگ را بپوشد.»
مادربزرگم در حالي كه از افروختگي عصباني ميباشد، ميگويد: «مگر تو نگفتي كه با اين چيزهاي فنقلي كاري نداري؟»
بابايم ميگويد: «ديديد كه من كاري نداشتم.» بعد هم ميگويد نظرخواهي خواهر كودك نشان داده 98 درصد اعضاي خانواده با اين آزاديها موافقند. كي مخالف ميباشد؟» من و مادربزرگم دستمان را بالا ميبريم. باباي طفليام راست ميگويد ما دو درصد بيشتر نميباشيم. مادربزرگم يواشكي در گوشم ميگويد: «شما در رياضيتان به درس درصد رسيدهايد؟» من ميگويم: «نه» مادربزرگم ميگويد: «پس خفه شو.»
امروز
اينك كه قلم در دستان كوچولويم گرفتهام، روزگار خيلي بر ما تيره و تار ميباشد. مادربزرگم در حالي كه پوشكاش را عوض ميكند، ميگويد: «باباي كودك فهيم خيلي عوض شده، ميترسم الياسي چيزي توي او باشد.»
ولي من فكر ميكنم كه بابايم واقعاً پدر خانواده ميباشد، از بس كه با مادر خانواده وصلت كرده است.
خواهرم می گويد: «امروز ما در يك زمان برههای خاص می باشيم.» من نمی دانم زمان برههای خاص چه می باشد، ولي میدانم كه ما زرت و زرت در آن می باشيم. امروز قرار می باشد تا بابايم در «مجمع عمومی ساختمان» برای همسايهها سخنرانی نمايد و مثل اينكه آن يعنی مهم می باشد.
مادربزرگ مهربان و گردالويم يكی از مخالفان آن می باشد. او به بابايم كه جلوی آيينه خودش را مرتب می كند، می گويد: «آيا تو دارای حرف جديدی برای همسادهها می باشي؟»
بابايم می گويد: «بلی.» مادربزرگم می گويد: «آن چه می باشد؟»
بابايم می گويد: «اينكه ساختمان آباد شود و باغچه پر از گلهاي قشنگ و درختان سبز بوده كه هيچ وقت خراب نميشوند و سونا و استخر و جك...جكو...جاكوز (من نفهميدم انگار بابايم فحش بد داد) برای ساختمان باشد و همه با هم مهربان باشيم در حالي كه همه به هم سلام نمايند و توي پاركينگ دود نكنيم و نظافت ساختمان و اينكه همه هر روز در خانه هم را بزنند و قربان صدقه هم بروند و هي شلهزرد به هم بدهيم كه نذري باشد و در ظرف خالي آن شكلات باشد و چقدر همه چي خوب و صفا.»
آب از چك و چانه خواهرم راه افتاده و غرق در اين همه كمالات بابايم ميباشد. او ميگويد: «تو عقشولي همه ساختماني باباي كودك فهيم.» اما مادربزرگم ميگويد: «ببندد دهنت رو.» و به بابايم ادامه ميدهد: «تو اگر خيلي پهلوان و عقشولي و بلد ميباشي، اول به خانواده خودت رسيدگي بنما كه ما گوشت و مرغ و ماهي كه هيچي، برنج و رب و روغن كه هيچي، ميوه و آجيل و خوراكي كه هيچي، لباس و وسايل خانه كه هيچي، نان و پنير هم كه هيچي و كلاً كه هيچي. بعد هم اينكه گل گلدانها پوسيده، شيرآب چكه ميكند، گاز نشتي دارد، لامپ سوخته و پس فردا اين دزد ميشود.» و من را نشان ميدهد. بابايم ميگويد: «غلط ميكند.» و يك عدد پسگردني به من ميزند. من نميدانم چرا در خانواده ما همه اختلافاتشان را با پس گردن من حل مينمايند.
بابايم به حمام ميرود و از آنجا داد ميزند: «اين قرتيبازيها مال همسايهها بوده، در حالي كه من براي اين كارهاي فنقلي عقشولي خانواده نميباشم و چشم يك ساختمان به من ميباشد.» و در را ميكوبد.
من و مادربزرگم متفكرانه و دلسوزمندانه و به صورت حيوونكي به هم نگاه ميكنيم. خواهرم بالا و پايين ميپرد و شعار ميدهد: «باباي كودك فهيم دشمن هر آش و حليم.» مادربزرگم يك لنگه دمپايي را به سمت خواهرم پرتاب ميكند و صداي او قطع ميشود.
مادربزرگم با ديدن من كه به خودم ميپيچم، ميگويد: «خب برو دستشويي.» اما من ميگويم: «يك بار صبح دستشويي رفتم و آن يكي سهميه را هم براي آخر شب نگه داشتهام كه شب روي تشكم باران نيايد.» مادربزرگم من را در آغوش ميگيرد و خيلي فشارم ميدهد و به صورت بغضآلود ميگويد: «الهي بميرم، كاش اين بابايت را نزاييده بودم.» اين خيلي خوب بود، ولي آن وقت بابايم هم من را نميزاييد.
بابايم بعد از سه ساعت و نيم كه در توالت، حمام و دستشويي به خودش رسيدگي ميكند، با همان لباس و همان جوراب و همان قيافه جلوي ما ميآيد. خواهرم ميگويد: «واي چقدر خوب شدي باباي كودك فهيم.» اما من ميگويم: «بابا كه فرق ننموده.» بابايم توضيح ميدهد: «يك عقشولي قهرمان، هيچ وقت فرق نمينمايد.»
بابايم راهي ميباشد. من هم ميروم تا مراسم را به صورت زنده تماشا نمايم. بابايم وارد جمع ميشود، هيچ كس بلند نميشود، بابايم ميگويد: «خواهش ميكنم، بفرماييد.» او پشت ميكروفن ميرود و من هم كنار او ميايستم. همه به صورت خيره به بابايم نگاه ميكنند. بابايم ميگويد: «ممنونم، تشويق لازم نميباشد.» و به مدت خيلي درباره باغچه و آبادي و گل و محبت و شلهزرد و قربان صدقه و استخر و سونا و جك.... كوز (نميدانم انگار بابايم باز هم فحش داد) و همه چيزهايي كه به خواهرم ميگويد و خواهرم خوشحال ميشود، حرف ميزند. همه به صورت برو بر به بابايم نگاه ميكنند. بابايم به من ميزند و ميگويد: «ميبيني همه چطور كف نمودهاند؟» و به جمعيت ادامه ميدهد: «اگر سؤالي داريد بپرسيد؟»
يكي از همسايهها ميگويد: «ما كه چيزي از حرفهاي شما نفهميديم، ولي چرا شارژتان را نميدهيد؟»
بابايم ميگويد: «شارژ خيلي خوب بوده و براي آبادي لازم ميباشد.» همسايه ميگويد: «پس چرا پرداخت نمينماييد؟» بابايم ميگويد: «بله، خيلي خوب ميباشد.»
همسايه بعدي ميگويد: «ما كه چيزي از حرفهاي شما نفهميديم، ولي شما چرا آشغالهايتان را به موقع دم در نميگذاريد و همه كفشهايتان را دم در ميريزيد؟»
بابايم ميگويد: «بله، آشغال چيز كثيفي ميباشد و كفش را ميپوشند.»
آن يكي همسايه ميگويد: «ما كه چيزي از حرفهاي شما نفهميديم، ولي اگر همينجوري ادامه بدهيد، ممكن ميباشد كه همه همسايهها دست به يكي نمايند و شما را از ساختمان بيرون كنند.» بابايم لبخند ميزند و ميگويد: «تو را به خدا زن و بچه همسايهها را با اين حرفها نترسانيد.»
بابايم يواشكي به من ميگويد: «چطور ميباشد؟» من ميگويم: «خيلي خوب بوده و درك متقابلي بين شما برقرار ميباشد.» بابايم ميگويد: «چطور؟» من ميگويم: «شما حرف آنها را نميفهميد، آنها هم حرف شما را نميفهمند.»
باباي ممد فرنگيزخانماينا براي آخرين نفر ميپرسد: «ما كه چيزي از حرفهاي شما نفهميديم، ولي شما خانواده خودت را هم اذيت ميكني. نه به درس و مشق دخترت ميرسي، نه به مادرت رسيدگي ميكني و نه اجازه ميدهي كه بچهات با بقيه بچهها بازي نمايد.» بابايم ميگويد: «اولاً كه به تو ربطي ندارد، بعد هم اينكه امروز سهشنبه بوده و فردا چهارشنبه ميباشد، در حالي كه ديروز دوشنبه بود.» راست ميگويد. اما باباي ممد فرنگيز خانماينا ميگويد: «من پرسيدم چرا نميگذاري بچهات با بقيه بازي نمايد؟» بابايم ميگويد: «ما اصلاً توي خانهمان بچه نداريم.» همه سر و صدا مينمايند. بابايم ميگويد: «راست گفتم ما توي خانه بچه نداريم.» همه ما را مسخره مينمايند. باباي طفليام راست ميگويد. ما توي خانه بچه نداريم، چون من الان اينجا ميباشم.
خيلي همه چي شلوغ پلوغ ميشود...
ما داخل خانه ميباشيم. خواهرم قربان صدقه بابايم ميرود. عمويم هم آهنگ «پسر، اي دلبر، كي بوده ازت سرتر؟ كي ديده ازت بهتر؟» ميخواند و به شكل بيآبرويي هيكل گندهاش را تكان تكان ميدهد. بابايم با افتخار لبخند ميزند. مادربزرگم با نگراني ميپرسد: «چطور بود؟» بابايم ميگويد: «در يك كلمه بگويم: پربار.» مادربزرگم به من نگاه ميكند. من ميگويم: «راست ميگويد. هر چي دلشان ميخواست «بار»مان كردند.

این هم چند عکس از امیر مهدی ژوله:




آدرس جدید!!
یک سال گذشت!!
عکس بیلبورد کنسرت + خرید بلیط + کنسرت مدیری لغو شد
مرد 2 هزار چهره !!! + آغاز پیش تولید کار نوروز 88 + یادداشتی درباره کنسرت مشترک مدیری + 2 عکس جدید
بیلبورد کنسرت آماده شد + 2 پوستر
مجموعه نوروزی شبکه سوم به مدیری رسید + حرف های عجیب ضرغامی + درباره کنسرت یونیسف
نویسندگان سریال مدیری برای عید
عکاسی برای بیلبورد کنسرت آذر ماه (2 عکس جدید)
گزارشی کاملآ متفاوت از شب اول کنسرت یونیسف: دی جی برره و دوستان!!!
گزارشی از شب چهارم کنسرت + عکس های شب آخر + متن ترانه های اجرا شده در کنسرت
گزارشی از شب پنجم کنسرت + عکس های شب چهارم
گزارشی از شب چهارم کنسرت + خبر هایی از کار CD و کاری برای عید
گزارشی از شب سوم کنسرت + عکس های شب دوم کنسرت
گزارشی از شب دوم کنسرت + عکس های شب اول کنسرت
گزارشی از شب اول کنسرت + در مورد کار جدید



